از ماشین پیاده شدم با بسته ای نان در دست. طبق معمول دستی بالا می برم بدونِ نگاه به همراهانی که خداحافظ می گویند با بوق . در خیالم اما هی تصویر می آید پشتِ تصویر، نگاتیوهایِ سیاه و سفید و رنگی ، خاطره پشتِ خاطره ، آدم هایِ مرده، آدم هایِ زنده، زنِ زیبایِ عینکی همسایه یِ همیشه مو طلائی که می خرامید موقع راه رفتن ،صالح حلیم فروش و پیرمرد چینی بند زن _آه که دیگر کسی قوری شکسته را بند نمی زند_ و سیدجواد قاریِ کور قرآن آرامگاه که همیشه دست پسر بچه اش در دستش بود و سیگارهای لِف ِ ام عیسی همگی در مغزم در رفت و آمدند . با خودم درگیرم و درونم گفتگویی ستیزه جویانه برپاست . می پرسم و پاسخ می دهدم و قانع نمی شوم:
برایِ زندگی به چه چیزهایی نیاز داری؟
گاهی نیاز پیدا می کنم به دشنه ای در قلب یا گلوله ای در سر . به آن ها می اندیشم . به قطع ناگهانیِ ارتباطِ دانش زیست شناسی با تنم و مابعد الطبیعه با جانم
.
پیاده و سلانه سلانه با نانِ گرمِ تازه در دست و یک جهان دیالوگ همهمه وار در دل و جان خود را به بساط تره بار فروشی ام حیدر می رسانم تا خرید کنم . تکه کلامش( یا روحی ) و ( عینی ) است. پیاز و سیب زمینی و کلم و گوجه می شود ۱۶۵ تومن ه تومن تخفیف می دهد وبا لبخندی می گوید یک نان به من بده . می خواهم دو قرص نان بدهم می گوید نه یکی بس است . ام حیدر دشنه را از قلب و گلوله را از سرم بیرون می کشد .از بساطِ میوه تا خانه سگ ولگردی به من نگاهی می اندازد تمام زیبایی جهان در چشم سگ جمع شده بود انگار .تکه ای نان به او می دهم و به دندان می گیرد .
با خود می گویم :در زندگی بعدی سعی خواهم کرد سگی ولگرد نباشم .
چرخدنده هایِ ذهن کماکان درگیر است تا آستانه یِ در ورودی ِ خانه . دعواها در درون و هزاران پرسشِ بی پاسخِ الکی .
هوا هوایِ کارهایی است که با ماده یِ فلان قانون مجازات اسلامی منافات داشته باشد اما حوصله ندارم و جرات. آفتاب مثل چشم های ِ زن های ِ هور زیبا می درخشد . ساعت شد ۴ و نیم بعد از ظهر .
با خود می اندیشم :
ملال آدمی را آرام آرام هضم می کند انگار که ماری بزرگ تو را بلعیده باشد بی آن که بدانی.
ملال ، لال بشوم اگر دروغ گفته باشم مرگی است روزمره آن هم در عصری که خدایان تصمیم به سکوتِ دلهره آوری گرفته اند و روان پزشکان نسخه های بلند بالایی برای آدمی به رشته ی تحریر در می آورند.
در را باز می کنم . خریدها را در آشپزخانه می گذارم .
زندگی ادامه دارد،امید و ملال هم.
سیدهادی البوشوکه
پنج شنبه ۱۶ فوریه ۲۰۲۳
اهواز
شاعر موسیقیشناس
یادداشتی از: رسول عودهزاده
کافی است آوازی یا ترانهای از سعدون جابر یا فؤاد سالم پخش شود و شما با دریایی از نکتههای ادبی و هنری و موسیقایی مربوط به آکسانها و کششهای زمانی و درستی و نادرستی محل تحریرها و انتخاب گوشه مناسب و همچنین تفسیر جناسها، واژگان سخت و دوپهلوی آن روبهرو شوید. نکتههایی که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده و در هیچ کلاس درسی مطرح نشدهاست.
میگویند هنر وجه دیگر پدیدهها را به مخاطب مینمایاند. سیدهادی حتی وقتی دربارهٔ مسائل عادی و روزمره از نشستهای عشیرهای و مراسم فصل گرفته تا خوانندگان نوظهور عرب همچون نای البرغوثی و کریمه الصقلی صحبت میکند، شما با نگاهی دیگر به آن پدیده یا اشخاص آشنا میشوید. سیدهادی ذاتاً هنرمند است.
هادی را بیشتر دوستانش با شعرخوانیها و خوشذوقیهایش در موسیقی و داستان میشناسند. او را از چند جانب و جهت میتوان شناخت که یکی از آنها مسلماً آینه اشعار و نوشتههای ادبی و داستانهای مینیمال اوست؛ ولی به نظر من که سالهای متوالی افتخار همنشینی او نصیبم شد، مهمتر از اشعارش، نشست و برخاستهای با او و پای سخنش نشستن است که در آن آینهٔ تمامنمای شخصیت و منش والای او آشکار میشود.
ایفیر البحیر السلامی ابوذیهای دارد که وقتی میخوانم به یاد سیدهادی بزرگوار و شرح قصه این بیت از زبان او میافتم:
العَدل یمعش مِن الدنیه معاشای
المیت هم خذه الگبره معاشای
یراعی النِعم لا تگطع معاشای
چهبتی الغیرکم تکلف علیه.
https://dawraq.ir/?p=3094
خسته ام خیلی . صبح علی الطلوع بیدار شدم . دکمه ی کتری برقی و اولین تماس . قیمت حمل می خواست، عرض کردم و کمی توضیحات اما طبق معمول با ناامیدی . کار به کسی واگذار می شود که پورسانت بیشتری بدهد یا وصل باشد به همین سادگی . وصل باش تا به وصال برسی .صبح ها سعی کرده ام سراغ اخبار نروم یا جهان مجازی را پیگیری نکنم . امروز اما بعد از آماده شدن و منتظر همکاران شدن یک چرخی در جهان مجازی زدم .
به اینستاگرام رفتم .استوری های ملت را بازدید کردم . اولی روی صفحه ای سیاه با خط نسخ نوشته بود { انا لله و انا الیه راجعون} .
استوری دوم مال غروب روز گذشته بود ناخن هایش را به حول و قوه ی الهی ترمیم کرده بود با لاک سفید و تِمِ زمستانی به احترام نزول رحمت الهی از آسمان .
استوری سوم حکایت از زنی ۵۳ ساله در سیستان و بلوچستان داشت که در صف دریافت سهمیه ی نفت جان خود را از دست داده ، دق مرگ شده شاید. پست را باز کردم و خواندم . زنی فقیر سه روز در صف تامین سوخت ایستاده برای گرم کردن خود و کاشانه اش و در روز سوم فوت شده .
ورق می زنم سلطنت طلب ها فقط به دنده ی عقب ماشین علاقه دارند . ورق می زنم بوی گند نژادپرستی مشامم را به مرکز تجمع فاضلاب پیوند می دهد . یکی هم می گوید قوی هستم و جهان را زیبا می بینم و آرزوها محقق می شوند و راه خواهم یافت یا خواهم ساخت و بعد عکس هائی از صبحانه هایی زیبا دیدم با لوکیشن فیلم های هندی به همان رنگارنگی . ورق می زنم یک بیمار روانی که به تخت بسته شده زنده زنده در آتش سوزی آسایشگاه بیماران روانی می سوزد و جان می سپارد .
چای تلخ است . نان را روی بخاری گرم می کنم . زن هنوز در صف نفت ایستاده است و مرد بیمار زنده زنده روی تخت می سوزد . نگاه می کنم . هیچ غلطی نمی توانم بکنم . تلفن زنگ می زند . امروز کسی دنبالم نمی آید . تاکسی خبر می کنم .راننده قصاب بوده و بیکار شده . چرا مرا نمی کشی رفیق ؟.
انگار صبح ها یک وزغ نر گنده را گاز بگیری و بجوی بهتر است از شنیدن این اخبار . در را می بندم و روی صندلی جلو ولو می شوم . اجازه می گیرم برای سیگار کشیدن در هوای ِ مه آلود جاده ی اهواز به اندیمشک . دلم موسیقی می خواست . جرات نکردم طلب کنم . ترسیدم با چیز حال به هم زنی مواجه بشوم .
آن وزغ لعنتی هنوز میان دندان هایم است .به مقصد می رسم . هنوز زن در صف نفت است و مرد در آتش می سوزد . بروم یک روز دیگر را تکرار کنم . نفت ، نفت ، نفت لعنتی ،آسایشگاه بیماران روانی ، یک وزغِ سبزِ گنده ...
چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۱ - سیدهادی البوشوكه
*ذوائب الشمس في شوارع الحرشة -۱*
سالم الباوي
سيدكاظم القريشي
إنّها الحرشة، تقع جنوب مدينة الأهواز وشمال كوت عبد الله القديمة، محصورة بين الطريق الرئيسي (جادة الأهواز - عبادان) شرقًا، والساتر الترابي – أو السدّة كما يُعرف – غربًا.
لم يكن ناصر المزبان يدري أن صورًا قديمة يمكنها أن توقظ الذاكرة كما يوقظ المطر عطش الأرض. الصورة التي وصلته من أحد الأصدقاء – لقطة جوية للحرشة في ستينيات القرن الماضي – لم تكن مجرّد صورة، بل صفعة زمنٍ كان نائمًا في ركنٍ من روحه.
أمسك الصورة بيدين مرتجفتين، ودقّق فيها كما لو كان يبحث عن وجهٍ قديم بين ظلال الأزقة. فجأةً، لمح نفسه، أو ربما شبحه، يقف قرب حسينية صغيرة، بينما سالم صافي يضرب على صدره في طقوس محرم القديمة، والناس من حوله كأنهم نهر من العزاء يمشي على الأرض.
«هل كنتُ هناك حقًّا؟» سأل نفسه.
أعاد النظر حوله، إلى الحي الذي يسكنه منذ الطفولة، ولم يجد سوى جدران إسمنتية باردة، ونوافذ لا تُطلّ على شيء. لم يبقَ من "الحرشة" التي عرفها شيء. كل شيء تغيّر، كأن الأرض لبست ثوبًا جديدًا ونكرت ماضيها.
جلس ناصر على الأرض، وضع الصورة في حضنه، وأغمض عينيه. لم تكن الذكرى مجرّد استرجاع، بل عبورٌ إلى داخل المكان، إلى باطن الحرشة التي تسكنه.
في تلك الأيام، لم يكن الشارع الأول مجرّد مدخلٍ للحي، بل بداية الطقس. عند زاويته الشرقية، كانت تفوح رائحة الزلابية، حيث كان فرحان العراقي يبتسم وهو يقلب القطع الذهبية في الزيت الساخن، فتتراقص تحت أكواع يديه كأنها طقوس سحرية.
سنواتٌ طويلة مرّت، لكن صورة فرحان العراقي وهو يبتسم خلف قدور الزلابية لم تغادر ذاكرة ناصر المزبان، ولا ذاكرة الحرشة كلّها. كان حضوره لغزًا لا أحد يجرؤ على حلّه، وكلما ذُكر اسمه في المجالس، تبادلت العيون نظراتٍ فيها شيء من الحذر، وشيء من التصديق المجنون.
الحرشة لم تكن تسأل "من هو فرحان؟"، بل "لماذا جاء؟" — وكأن مجيئه كان زلزالًا صغيرًا غيّر جغرافيا الحكايات.
يقولون إنه فرّ من جيش العراق لأنه رفض أن يُقاتل في حرب نشبت بين بلدين مسلمَين، وجاء متخفيًا بثوب بائع زلابية كي يختبئ بين أزقّة الحي...
ويحلف آخرون أن رجلًا مثله لا يمكن أن يكون مجرد بائع، فقد رأوه ذات ليلة يُكلّم القمر بلغةٍ غريبة، ثم يرسم شيئًا على الأرض بطحينٍ ملوّن بالزعفران.
وهناك من يزعم أنه جاء مع السيّاب نفسه، بعد أن رفض كلاهما أن يصفّقا للطغاة، فهربا من البصرة تحت جنح ليلٍ بلا قمر، إلى الحرشة، حيث ما زال للشعر مكان بين الجدران الطينية.
لكنّ الشائعةَ الأشدّ جنونًا، والتي ما تزال تدغدغ ذاكرة ناصر المزبان حتى اليوم، تزعم أن فرحان استبدّ به الشك في عشيقته، فظنّ أنها واقعة في غرام "داخل حسن" امرأة غامضة، بعينين كأنّهما نهران من ليلٍ ساكن، ووشم غزالٍ يرتجف على معصمها. ثم، ذات مساء، قُتلت تلك المرأة، وقيل إن القاتل هو فرحان نفسه، فجاء إلى الحرشة لينجو من لعنة الدم.
لم يعرف أحد الحقيقة.
لكن كلما مرّ ناصر من الزاوية الشرقية للشارع الأول، وشمّ بقايا زلابية عالقة في ذاكرته، تذكّر وجه فرحان، وعينَيه الماكرَتين، وابتسامته التي كانت تخفي أكثر مما تُظهر.
وكان يتمتم لنفسه:
"يمكن أن يكون كل شيء كذبًا... لكن في الحرشة، الشائعة أصدق من التاريخ."
بعد سنواتٍ طويلة، كان ناصر المزبان يتسكّع بين الأرصفة، يطالع العناوين بعينٍ نصف مفتوحة وقلبٍ مشغول، حين سمع أحدهم يهمس لصاحبه على ناصية السوق:
ـ "سمعت آخر خبر عن فرحان؟"
توقّف الزمن لحظة. فرحان؟
شدّ ناصر ياقته المرتخية، واقترب دون أن يبدو متطفّلًا.
ـ "يقولون فتح أكبر محل زلابية في أستراليا... اسمه Zalabia Farhan! أشهر من كنتاكي هُناك!"
ضحك الصاحب الآخر وهو يقول:
ـ "والله حتى الكلاب البوليسية صارت تحب زلابية فرحان!"
ظلّ ناصر واقفًا، كأنّ قدمه التصقت بالأرض. تخيّل فرحان بسترته الزيتية الملطخة بالعسل، وهو يلوّح بالمغرفة، ويصرخ للزبائن:
ـ "بامية عسلي... نار على قلب العازب!"
والآن؟ الآن صار اسمه ماركة في قارةٍ بعيدة، بينما الحرشة لم تغيّر جدرانها المتآكلة ولا صدى صوته في الأزقة.
ابتسم ناصر، لكن شيئًا داخله انكمش.
قال في سرّه:
ـ "إذا كانت الشائعة صحيحة، ففرحان هو الوحيد من بيننا الذي فرّ من القدر... بالعسل."
*الاربعاء ٦ آب/ اغسطس 2025*
*درباش: تتبّع اسمٍ في الذاكرة الأهوازية*
توفیق النصاري
في زمن تتراجع فيه الأسماء التراثية لصالح الأسماء المعاصرة، تبرز بين الحين والآخر أسماء منسية تسكن الذاكرة الشعبية، من بينها اسم "درباش" الذي كانت یطلق على الذكور في الأهواز.
استخدم علم "درباش" في الأهواز حتى منتصف القرن الماضي. ولا يزال هذا الاسم يسمع في بعض المواضع، وإن كان قد اندثر عمليًا من حيث التسمية الحديثة، إذ لم يعد يطلق على المواليد الجدد. ويمكن العثور على هذا الاسم في أنساب بعض العائلات، وغالبًا ما يظهر في الجيل الثاني أو الثالث وما قبله.
ومع ذلك، فإنّ السؤال عن معنى هذا الاسم لا يقابل غالبًا بإجابة وافية، بل تروى عنه تفسيرات مبهمة لا تقنع المتلقي المدقّق أو المهتم بأصول الأسماء. غير أنّ من المؤكد أن الأسلاف الأوائل الذين أطلقوا هذا الاسم كانوا يحيطون بدلالته، لكن تعاقب الأجيال وتبدّل أنماط الحياة أدّيا إلى نسيان معناه الأصلي، أو إلى بقاء معناه محصورًا في أوساط محدودة، لا سيما بين بعض الشعراء الشعبيين وحفّاظ التراث الشفهي.
عند مراجعة كتب اللهجة والتراث الأهوازية، نلاحظ أن الباحث عبدالأمير الشويكي لم يدرج اسم "درباش" ضمن الأسماء القديمة في كتابه النبراس المنير في اللغة العامية وجذورها الفصحى (2011م)، رغم أن الفصل الثالث منه خصص لمعاني الأسماء القديمة الشائعة في الأهواز وجنوب العراق، في محاولة لحفظ هذا الموروث الاسمي الذي بدأ يندثر. ويُعدّ هذا الكتاب من أوائل المحاولات التوثيقية للألفاظ العامية وأصولها في الأهواز.
ولاحقًا، في موسوعة اللهجة الأهوازية (2015م)، توسع الباحث من حيث الكمّ في جمع المفردات والأسماء، لكنه مع ذلك لم يدرج اسم "درباش". وقد يعود هذا الغياب إلى ندرة الاسم في الفلاحية وقراها، وهي البيئة التي يستقي منها الشويكي مادته الميدانية في الغالب.
في المقابل، یسجّل هذا الاسم حضورًا في كتاب خاطرات شهر من (ذكريات مدينتي) لـ"موسى الجرفي"، المكتوب باللغة الفارسية، حيث يورده ضمن مجموعة من الأسماء الشعبية التي كانت متداولة في محيطه. إلا أن الجرفي، رغم جهده التوثيقي اللافت، لم يتطرّق إلى معاني هذه الأسماء أو جذورها، بل اكتفى بدرجها في جداول دون تصنيف أو ترتيب أبجدي، مما يصعّب على الباحث تتبّع أصولها اللغوية وسياقاتها الاجتماعية بدقة. ومع ذلك، يبقى توثيقه ذا قيمة، إذ يقدّم عيّنة من الأسماء المستعملة شفهيًا في زمنه، ويثبت تداولها على الأقل ضمن دائرته المحلية.
وقد نشر الجرفي (سبتمبر 2023) في تطبيق "الواتساب" قصيدة وثّق فيها طائفة لا بأس بها من أسماء العلم الرائجة في الأهواز، وذكر فيها اسم "درباش" ضمن هذا البيت:
اسويف، ودرباش، وخنير
شغدول، وشاطي، وصيوان
إن توثيق موسى الجرفي لهذا الاسم في سياق شعري وذاكروي يضفي عليه صفة الحضور الثقافي والوجداني، لا مجرد كونه مفردة لغوية. وهو ما يفتح الباب أمام ضرورة العودة إلى المدونات المحلية غير الرسمية، مثل القصائد، واليوميات، والذکريات، بوصفها مصدرًا بديلًا للمعاجم في استرجاع الكلمات المنسية.
کانت كلمة "درباش" ترد في تداولات بمعنی "الرمح"، وقد أورد جلال الحنفي وصفًا أكثر دقة لها في معجم اللغة العامية البغدادية، إذ قال: «عصا من حديد محددة الطرف وفي طرفها الآخر کالهلال يحملها بعض الدراويش» (جلال الحنفي، 1978م: 3/42)، وهي كانت متداولة بهذا المعنى في الاستخدام الشعبي قبل أن تتحول لاحقًا إلى اسم علم مذکّر.
وقد استخدم أبو خلدون الطائي"، وهو أهوازي يكتب الشعر الشعبي، هذه الكلمة في أحد نصوصه، قائلًا:
الزمن گلبي بألف درباش خله
احملته وما گلت للدهر خله
اذا گالوا عليك اظهرت خله
قسم بالله تذوب الروح بيَّ
ويلاحظ هنا أن "الدرباش" يحمل معنى رمزيًا أيضًا، يرتبط بالقوة والوجع في آنٍ واحد، وهو ما يعكس دلالته كسلاح حاد.
من الناحية التاريخية، يعدّ "المولى عيسى أبو درباش" من الشخصيات المعروفة لدى المهتمين بتاريخ مدينة الحويزة، وقد أُطلق عليه هذا اللقب بسبب حمله المستمر للدرباش، فصار يعرف بـ"أبو درباش" في المرويات الشفوية. یکتب "السید محمد السید عبود" عن هذه الشخصية: أنّ بحسب «ما نقله بعض معمّري الحویزة ومنهم النسابة الخواجه علي الحویزي، ان المولی عیسی حکم احدی المناطق التابعة لحاكم الحويزة، وکان یحمل معه عکازة تشبه الرمح، عرفت في المنطقة بالدرباش ولهذا کان یعرف بـ"المولی عیسی ابو درباش» (السید محمد السید عبود، 2013).
لم يقتصر هذا الاسم على البشر، بل انتقل إلى عالم الحيوان أيضًا. فقد أطلق مربّو الجاموس كلمة "درباش" على القرن المائل للأمام، تشبيهًا له بالرمح. ويُقال للجاموسة التي تملك قرنين أماميين: "أم درابيش"، وهي جمع شعبي لكلمة "درباش"، مما يدل على تجذر الكلمة في مخيلة الناس وصورهم المجازية.
هذا التنوع في دلالات الكلمة واستخداماتها، يسلّط الضوء على ضرورة الالتفات لمثل هذه المفردات عند جمع التراث اللغوي، وعدم إغفالها في أعمال التوثيق.
وکلمة درباش دخيلة علی العربية من الفارسية مخفف کلمة "دورباش" التي تتألف من "دور" أي بعيد و"باش" وهو فعل أمر بمعنی کن، فيصبح معناه حرفيا: كن بعيدًا، ابتعد، تنحى جانبا.
وهي ترد في كتبهم بمعنی: الرمح ذو الشعبتين الذي كان يُحمل أمام الملك في العصور القديمة لكي يراه الناس ويبتعدوا عن الطريق(غیاث الدین، 1996م: 360) و( دهخدا، 1998م: 7/ 10547). وهذه الوظيفة كانت من لوازم الأبهة والتفخيم التي لجأ إليها الأثرياء فیما بعد ليشعروا المارة في الطرقات بأهميتهم.
ومن خلال هذا البحث، يتّضح أن اسم "درباش" ليس مجرد اسم عابر، بل هو انعكاس لثقافة محلية عريقة تجسد علاقة الإنسان الأهوازي بالرمز والسلاح والمكانة الاجتماعية. وهو اسم يستحق أن يعاد النظر فيه، لا کاسم تقليدي، بل كنافذة لفهم ذاكرة الأهواز العميقة.
*المصادر*
*1-الکتب*
جلال الحنفي، معجم اللغة العامية البغدادية، بغداد: وزارة الثقافة والفنون، 1978م.
دهخدا، لغت نامه دهخدا، تهران: مؤسسه لغت نامه دهخدا، چ 2، 1998 م.
عبدالأمير الشويکي، النبراس المنير في اللغة العامية وجذورها الفصحی قم: ذوي القربی ، 2011م.
عبدالأمير الشويکي، موسوعة اللهجة الأهوازية، قم: أنوار الهدى، 2015م.
محمد بن جلال غیاث الدین، غياث اللغات، تهران: مؤسسه انتشارات امير كبير، 1996م.
موسی الجرفي، خاطرات شهر من، تهران: آذر فر، 2021م.
*2- مقالات*
السید محمد السید عبود، ( 5 سبتمبر، 2013) "السادة بیت مولی حسون في سطور" (http://www.albalel.blogfa.com/post/13) .
"حين تُخمَّر الحكاية بأُكسير قوائم الجاموس"
أمير المانع
في رواية "مايا وانزلاق قوائم الجاموس"، الصادرة عن دارأثر، يقودنا الروائي والمترجم أحمد حيدري إلى عالم ضاحك في ظاهره، مأساوي نافذ في جوهره. رواية لا تبحث عن بطل بقدر ما تضع القارئ أمام انعكاسات باهتة لأبطال خذلتهم الحياة، وأسماء لم تعد تُشير إلى أصحابها الحقيقيين، ومدن فقدت لونها الأصلي تحت غبار الزمن، فوق أرض تتكسر تحت ثقل الماضي والحاضر في آن واحد.
كل شيء يبدأ حين يصعد مسافر إلى سيارة أجرة في مدينة الأهواز. السائق، شاب يحمل اسمين؛ ناجي في بيئته وهويته الأصلية، وسيروس في أوراقه الرسمية، لم يكن يدري أن هذه الرحلة إلى المحمرة ستتحوّل إلى وخزة تعيده إلی ذاته، رحلة إلی بيت متهالك يضم ثلاثة شبان وكلبة تُدعى مايا. البيت، كما هو حال المحمرة، ليس مجرد بناء؛ بل هو ذاكرة مهجورة، مسرح يتحرك فوقه الماضي متنكراً في هيئة الحاضر، والحاضر في هيئة تهكم جارح.
في هذا البيت تبدأ الرواية فعلياً، لا كحكاية متسلسلة، بل كحالة تراكمية من الأصوات والذكريات والانتظارات. وسرعان ما يتورط ناجي مع هؤلاء الشباب الذين يعيشون على هامش كل شيء، في ظل ظروف قاسية وواقع مشوّه. يدخل البيت غريباً، سائقاً لا أكثر، ثم يتحول إلى نزيل، ثم إلى الراوي، ثم إلى الشاهد الوحيد على تلك المسرحية اليومية التي يتقاطع فيها الأمل بالهزل، والواقع بالتخييل.
ووسط هذه الشخصيات، تقف #مايا، الكلبة الصامتة، لا لتثير الشفقة، بل لتكون الحضور الأصدق، الكائن الوحيد الذي لا يكذب ولا يتورط في لعبة التزييف. مايا ليست مجرد كلبة، بل هي العين الأخرى للرواية، الكاميرا الثانية التي تراقب بعين لا تعرف الحياد، شاهدة على ما لا يقال، وعلى ما يفترض أن لا يقال أصلاً. من خلالها، ومن خلال دورها الذكي، يعيد الكاتب بناء العلاقة المعقدة بين السلطة والجسد، بين الأنثى والمدينة، بين الحيوان والإنسان.
يُعدّ في ذلك البيت شرابٌ غريب من قوائم الجاموس، مشروبٌ كأنه أكسير سحري يربطهم بجذورهم، بخيالاتهم، بأزمنتهم الماضية. شراب ليس سوى استعارة لما تبقى لهم من أدوات النجاة. يحتسونه في لحظات الخلوة والتمرد، يعودون معه إلى مقهى الأمير الصغير، إلى طيف الحرية، إلى تفاصيل غابت اليوم عن الذاكرة الجمعية في عبّادان. قوائم الجاموس ليست خمرة، بل استعارة سوداء من قلب الواقع، خلطة من الحنين والغضب والعبث.
تتغير ديناميكية الحكاية بخروج أم عرفان من بيت هؤلاء الشباب في المحمرة إلی منزلها في الأهواز. امرأة متمردة، عادت إلى موطنها من أجل شغفها، لكنها لا تتردد في المواجهة. تترک المحمرة مع سيروس إلى الأهواز لا بحثاً عن ملاذ، بل كمن قررت أن تُشعل آخر شرارة في قلب العتمة. وجودها في الرواية يحرّك ويبعثر الماضي والحاضر ويخلطه كخلطة التوابل، في نفوس الجميع، كما يوقظ أسئلة عميقة حول الخيانة والخذلان. أم عرفان ليست عجوزاً، ولا أمّاً تقليدية، بل رمزاً لامرأة تحمل الحنين وشظايا الماضي في حقائب سفر، تسير عكس الزمن، وعكس التيار. رمزٌ لواقع حال مهزوم.
كل ذلك يُروى على لسان ناجي/سيروس. هو خرّيج الهندسة الکهربائية، الحاصل على شهادة عليا في التاريخ، لكنه يقود سيارة أجرة، لا لأنه أراد ذلك، بل لأنه دُفع دفعاً نحو هذا المآل. ناجي هو الكاميرا التي تدور بين المحمرة وعبادان ودورخوين والأهواز، بين الشباب الذين تخلّوا عن الأمل بالمستقبل، والمدن التي تخلّت عن ناسها. لا يقول أكثر مما ينبغي، ولا يختلق أكثر مما يحتمل، لكنه في نهاية المطاف الضحية والراوي في آن واحد. وفي هذا الانكسار المتكرر، نكتشف فجأة أن ناجي ليس فردًا، بل استعارة، وقد يكون كلّ واحد منّا هو ناجي...
وبينما تتكثف الأحداث، وتنزلق الشخصيات نحو مصائرها، يجد سيروس نفسه أمام آخر محطاته. يدرك، بعد أن عاش الدور كاملاً، أن عليه النزول من السيارة – لا كمسافر، بل كرافض للواقع الذي فُرض عليه منذ أن وُلد باسمٍ مزدوج، في مدينة مزدوجة، تحت سماء لم تعد تتسع حتى للصمت.
رواية مايا وانزلاق قوائم الجاموس هي شهادة أدبية على لحظة تاريخية هشّة، نصّ ساخر من الخارج، قاتم من الداخل، يضع القارئ أمام مرآة مجتمع يعيش بحالة إنكار دائم. عمل روائي جريء لا يسعى إلى تقديم أجوبة، بل إلى فتح جراح الواقع بأسلوب ساخر، ذكي، ونافذ، يحوّل السرد إلى سلاح ضد النسيان، وضد موت المدن البطيء.
مسارات الحزن
(قصة قصيرة)
سالم الباوي
الحياة قاسية... سمعتُ هذه العبارة لأول مرة وأنا في الخامسة عشرة من عمري، حين كان أبي يرددها عند عودته من العمل، ويقولها لأمي التي كانت تحاول دائماً ممازحته لتخفف عنه قسوة الأيام. وفي أحد الأيام، حين فقد صوابه، انتحر أبي، لينهي بذلك الألم والعذاب الذي كان يرزح تحته.
بعد أكثر من عقد، أدركتُ السبب الحقيقي وراء تلك العبارة. فقد كانت ضغوطات الاستخبارات البهلوية، "السافاك"، هي من دفعت والدي إلى حافة الجنون. إذ اعترف بعض أصدقائه تحت وطأة التعذيب بأنه يقود حركة انقلابية ضد النظام الملكي. لكن أبي لم يكن من بينهم، ولم يكن أصلاً رجلاً سياسياً. لم يحتمل الضغط النفسي والتعذيب، فاختار الانتحار مهربًا.
سمعت العبارة ذاتها مرة أخرى من شيخ مرداو الفلاح، زعيم قبيلتنا، حين اندلع نزاع دموي مرعب مع قبيلة أخرى في الإقليم. حينها، لم يجرؤ أحد على مغادرة منزله إلا برفقة رجال القبيلة.
وبعد هزيمتنا، أمسك شيخ مرداو بندقيته الموروثة عن جده، وخاطبها قائلاً:
— هذا يومك!
امتطى جواده وانطلق في غارة ضد القبيلة المنتصرة، يقتل ويجرح الرجال وحتى النساء والأطفال، ثم يختبئ في الهور، ليعود بعدها ويكرر الكرّة.
أعلنت الحكومة مكافأة مالية ضخمة لمن يأتي برأس شيخ مرداو. وقد أغوت الجائزة كثيرين، لكن لم يجرؤ أحد على الاقتراب منه، سوى ابن عمه غليّم الفهد، رفيق غزواته.
ذهب غليم إلى الحكومة طالبًا الجائزة وزعامة القبيلة، طامعًا أن يصبح شيخًا بدلاً من أبناء مرداو، فخانه في أول فرصة.
صرخ شيخ مرداو يومها:
— الحياة قاسية!
في ذلك النزاع، قُتل ابن عمي حنش، الذي كان يحب نجوى ويكاتبها، متمنّيًا الزواج بها. لكن القدر لم يمهله. نجوى بقيت ترتدي السواد أكثر من نصف قرن، ورفضت كل من تقدم لخطبتها.
بعد وفاة زوجتي، قصدتُ بيت نجوى دون تفكير. لا أعلم ما الذي قادني إلى هناك. كانت تعيش مع ابن أخيها في بيت أبيها القديم، بعد أن فقدت كل أهلها. استقبلتني بابتسامة هادئة، دعت لزوجتي بالرحمة، وجلست أمامي.
ابتسامتها لا زالت أخّاذة وكان شعرها الأبيض يزيدها جمالاً وهيبة. حدقتُ بها طويلاً، مترددًا، لا أدري ما أقول.
قالت:
— أعلم لماذا جئت.
قلت متفاجئًا:
— وماذا تعلمين؟
قالت:
— لم تكن تزورنا إلا في الأعياد والمناسبات، واليوم لا هو عيد ولا مناسبة
قلت متلعثمًا:
— أردت فقط أن أزورك.
ضحكت، وقدّمت لي فنجان شاي، قائلة:
— اشرب... عمرك تجاوز الستين، وما زلتَ ذاك الفتى الذي كان يكتب رسائل الحب لابن عمه حنش.
سألتها بدهشة:
— كيف عرفتِ أنني كنت من يكتب له؟
ابتسمت وقالت:
— هل هناك من يستطيع خداع عقل امرأة؟
قلت:
— كثير من النساء يخسرن أثمن ما يملكن بسبب ابتسامات تخدع عقولهن.
ردّت بهدوء:
— أولئك النساء يضحين بالغالي لأجل ما يظنن أنه أغلى، ولكن غالبًا ما يكنّ واهمات.
سألتها:
— لم أفهم قصدك.
قالت:
— الرجال كالصدف؛ بعضهم يحمل درًا في جوفه، وبعضهم فارغ. والنساء يعتقدن أن كل الرجال يحملون اللؤلؤ.
صمتُّ وأنا أحتسي الشاي، فيما كانت تنظر إليّ نظرة عميقة.
قالت:
— لماذا لم تخبرني بما جئت لأجله؟
قلت:
— جئت فقط لأراك.
قالت بهدوء:
— في إحدى الرسائل التي كتبتها باسم حنش، قلت: "إحساس العاشق في نظراته." وحنش، يا عزيزي، لم تكن في عينيه أي نظرة حب... لم يكن عاشقًا، بل كان شابًا عنيفًا، قُتل في النزاع.
قلت ممازحًا:
— لكن الفتيات يحببن الرجل الشرس، أليس كذلك؟
قالت باستنكار:
— من قال هذا؟
تابعت بصوتٍ متماسك:
— الواقع أنّني حين حاولتُ خطبة فتيات القرية، قوبلتُ بالرفض لأنني لم أشارك في النزاعات، إذ كانوا يرون في سلميتي ضعفًا لا يليق برجل.
قالت:
— أنتم الرجال جردتم النساء من أنوثتهن، فأصبحن يحملن أفكار الرجولة في أجساد أنثوية.
ساد صمت قصير، ثم قالت نجوى بصوت خافت:
— هل تعلم؟ لم أرفض الزواج إلا لأني كنت أنتظر أن تأتي أنت، لأقبلك زوجًا.
نظرت إليها مذهولًا وقلت:
— لكنكِ بقيتِ بلا زواج لنصف قرن!
قالت:
— حتى يأتي ذاك اليوم... وأتزوجك.
ثم اختفت ابتسامتها، واغرورقت عيناها بالدموع. قالت:
— الحياة قاسية.
أجهشتْ بالبكاء، وغادرتْ الغرفة. أما أنا، فجمعت دموعي بكفّي حتى لا تراها وهي تغادر.
🔹🔹🔹
من الصدور إلى السطور: إعادة إنتاج الأدب الشعبي في النصوص المعاصرة
سيد كاظم القريشي
في زمننا الراهن، حيث تُلقي وسائل الإعلام والتكنولوجيا الرقمية بظلالها الكثيفة على حياة البشر أكثر من أي وقت مضى، تصبح العودة إلى الجذور والانتباه إلى التراث الثقافي للشعوب ضرورة لا يمكن إنكارها. ومن أبرز تجليات هذا التراث، الأدب الشعبي أو الفولكلور؛ ذلك الكنز المكوَّن من الأساطير والحكايات والمرويات والقصص والأمثال والألغاز وأغاني المهد والأناشيد المحلية، والروايات الشفوية التي انتقلت من جيل إلى آخر، واحتضنتها صدور الناس.
هذا الأدب لا يعكس فقط صورة واضحة عن المخيال الجمعي، والنظام القيمي، والعالم الحياتي للناس، بل يمتلك كذلك طاقات كامنة لإعادة التوظيف داخل قوالب أدبية حديثة. بعبارة أخرى، يمكن للأدب الشعبي أن يتحول إلى مصدر غني وملهم للأدب المعاصر.
لقد شكّل حفل توقيع كتاب «أساطير عرب الأهواز»، لمؤلفه الباحث الأهوازي السيد فيصل بني طي، في مكتبة محام يوم الأربعاء، ٢٣ من يوليو، خطوة واعدة على هذا الدرب. حيث تحدّث المتكلمون في هذه المناسبة عن ضرورة جمع وتوثيق الأساطير والحكايات والأشكال الأخرى من الأدب الشفهي، مؤكدين على أهمية صيانة هذه الكنوز الثقافية في المنطقة بما تحمله من تنوع قومي ولغوي.
إلا أن ما لم يُتناول بعمق في هذا اللقاء هو دور هذا الكنز وانعكاساته في الأدب الحديث، وهو أمر يتطلب المزيد من الاهتمام والبحث بلا شك.
إن الأدب المعاصر، الذي يسعى اليوم إلى التعبير عن التجارب المعيشة، وتمثيل الهويات المحلية، وفتح حوار ثقافي بين الماضي والحاضر، يمكنه أن يستفيد من الأدب الشعبي كأداة فعالة لإنتاج أعمال أدبية خالدة. في هذا المسار، يستطيع الكتّاب والشعراء وكتاب المسرح والسيناريو، أن يستثمروا هذا المخزون الضخم من الحكايات الشعبية لإعادة بناء عوالمهم السردية.
الاستعانة بالقصص القديمة، والشخصيات الأسطورية، والاستعارات، بل وحتى البنى السردية في الحكايات المحلية، يمنح الأدب اليوم عمقًا تاريخيًا وطابعًا محليًا يزداد قيمة في وجه العولمة الثقافية.
ومن أهم وظائف الأدب الشعبي، ربط الماضي بالحاضر. ففي عالم ما بعد الاستعمار، حيث باتت مسألة «العودة إلى الذات» وإحياء الهويات الأصلية تحظى بأهمية خاصة، يمكن للمرويات الشفوية أن تؤدي دور الجسر بين الأجيال.
فعلى سبيل المثال، شخصيات مثل عبيد الماء أو شنگ بن عنگ في ثقافة عرب الأهواز، يمكن إعادة إنتاجها وقراءتها لا في الأدب القصصي والمسرحي فحسب، بل أيضًا في أدب الطفل والناشئة. إن مثل هذه الأعمال لا تضيف فقط إلى غنى المحتوى، بل تساهم في إعادة اكتشاف الهوية المحلية وإحيائها على المستويين الوطني والدولي.
من ناحية أخرى، فإن اللغة والأسلوب الشعبيين، كما يظهران في الأهازيج والأمثال والحكايات، يمكن أن يسهما في خلق أنماط جديدة في النثر والشعر.
فاللغة الشعبية، لغة حيّة، نابضة بالإيقاع، غنية بالاستعارات، ومفعمة بالإبداع اللغوي، وقد استفاد منها كثير من الكتّاب والشعراء المعاصرين أمثال أحمد شاملو، صمد بهرنگي، نادر إبراهيمي، محمد مختاري، بل وحتى كتّاب عرب الأهواز الجدد مثل حبيب باوي ساجد.
إن ما يحمله الأدب الشعبي من فكاهة، وتورية، ورمزية، وشعرية، يمكنه أن يتسرب بسلاسة إلى النصوص الحديثة ويخلق بنيات سردية أو أسلوبية جديدة.
علاوة على ذلك، فإن الأدب الشعبي يوفر أرضًا خصبة للدراماتورجيا وإنتاج نصوص مسرحية محلية. ففي عالم يتجه فيه المسرح نحو مزيد من التفاعل مع المجتمعات المحلية، ويسعى إلى تسليط الضوء على روايات المهمشين، يمكن أن تشكّل قصص الناس ومعتقداتهم الشعبية أساسًا لمسرح شعبي وتفاعلي.
على سبيل المثال، طقوس مثل التعزية، أو إلقاء الشعر في الأعراس، أو الشعائر المرتبطة بالزراعة والنخيل، تملك إمكانيات درامية عالية تجعلها قابلة للتمثيل على المسرح. بل إن الألغاز وألعاب الأطفال اللغوية يمكن اقتباسها وتطويرها داخل قوالب حديثة.
إن إغفال الأدب الشعبي، يعني قطع الصلة بين الأدب والجذور، وبين اللغة الأم والذاكرة الجمعية. ففي مناطق عديدة من إيران، خصوصًا محافظات مثل خوزستان، إيلام، سيستان وبلوشستان، لرستان، كردستان، بوشهر، وهرمزگان، هناك كم كبير من الروايات الشفوية إما في طريقها إلى النسيان، أو أنها محفوظة فقط في ذاكرة الشيوخ ولم تُنقل إلى الأجيال الجديدة.
وكما جاء في حفل توقيع الكتاب المذكور، كان ينبغي أن تبدأ هذه الجهود منذ عقود، ولكن لا يزال هناك أمل. وإن كنا لا نستطيع شرب ماء البحر كله، "فلنشرب على قدر عطشنا"، أي أن نجمع ما تبقى، ونوثّقه، وندخله في دورة الإنتاج الأدبي.
وفي الختام، لا ينبغي النظر إلى الأدب الشعبي على أنه تراث ميت يخص الماضي فقط، بل كمصدر حيّ، ديناميكي، ومتجدد، يمكن أن يصبح أحد أعمدة الأدب المعاصر.
يكفي أن يدرك الكتّاب، والباحثون، والفنانون، والمؤسسات الثقافية، أهمية هذا الكنز، وأن يوظفوه بإبداع، ليخلقوا أدبًا له جذور في الأرض، وأجنحة تحلق في سماء الخيال.
أدبًا يصل الماضي بالحاضر، ويستخرج من رحم ثقافة الناس عالمًا جديدًا للرواية والحكاية.
تجليات الحزن وكثافة الذاكرة في "مسارات الحزن" لسالم الباوي
بقلم: علي ثانی – الأهواز
في قصته القصيرة "مسارات الحزن"، يقدم الكاتب سالم الباوي عملاً أدبيًا مكثفًا وعميقًا، ينسج فيه خيوط الألم الإنساني عبر طبقات من السرد المتداخل والرمزية العميقة. ليست القصة مجرد حكاية عن فقدٍ أو انتظار، بل هي مرآة لزمن طويل من الانكسارات الفردية والجماعية، تُروى بحساسية عالية ووعي سردي متقن.
القصة تختزل عقودًا من المعاناة في مساحة وجيزة: انتحار الأب، الحرب القبلية، انتظار نجوى، وموت الزوجة. لكن الحزن في هذا العمل لا يسير في خط مستقيم، بل يتشعب كما يوحي به العنوان: فهو سياسي عبر قمع السافاك، قبلي من خلال منطق الثأر والغدر، وشخصي/عاطفي كما في فقدان حنش، وعزلة نجوى، وحرمان الراوي من الحب.
الرمزية حاضرة بكثافة، وتضفي على النص بُعدًا تأويليًا واسعًا. عبارة "الحياة قاسية" تتكرر كموتيف مركزي في لحظات الانهيار، بدءًا من الأب، ومرورًا بالشيخ، وصولاً إلى نجوى. كذلك جملة "الرجال كالصدف" التي تنطق بها نجوى، ليست توصيفًا عابرًا، بل اختزال لرؤيتها الناقدة للعلاقات والرجال، ولواقع اجتماعي قائم على القسوة والتنميط.
الشخصيات، رغم قلة عددها، مرسومة بعناية وعمق نفسي لافت. الراوي هو الشاهد المتألم، الحائر، المتردد، الذي يربط بين المسارات المتعددة للحزن، فيما تجسد نجوى الشخصية الأكثر تركيبًا في القصة؛ امرأة وقفت في وجه الزمن، واجهت الفقد بالصمت، وواجهت الحب بالانتظار. ارتداؤها للسواد ورفضها للزواج ليسا ضعفًا، بل شكل من أشكال المقاومة. كذلك شخصيات الأب، وشيخ مرداو، وحنش، تمثل نماذج بشرية مأساوية، تسهم في تشكيل مشهد سردي قاتم تتقاطع فيه السلطة والعنف والخسارة.
القصة تعالج عدة ثيمات مركزية، منها: قسوة الحياة، الظلم الاجتماعي، هشاشة النفس البشرية، وصراع الفرد مع تقاليد ظالمة. الراوي الذي لم يشارك في النزاعات القبلية يُعتبر في نظر الآخرين ضعيفًا، ونجوى التي رفضت أن "تكون أنثى بالمعنى المفروض"، تواجه عزلة وجودية صارمة. حتى الحب في هذا النص محكوم بالقهر والغياب، وتظهر الذروة العاطفية في مشهد اللقاء الأخير بين الراوي ونجوى، حين تعترف له بأنها انتظرته خمسين عامًا، وتبكي، بينما هو يجمع دموعها بكفّيه — مشهد مفعم بالوجع دون افتعال أو مبالغة.
اللغة في القصة تجمع بين البساطة الشعرية والواقعية القاسية. المجازات منتقاة بدقة، والإيقاع السردي متناغم مع النفس الداخلي للنص. جُمل مثل "جمعت دموعي بكفي" أو "شعرها الأبيض يزيدها جمالاً وهيبة" تشي بإحساس عالٍ بالتفاصيل، وقدرة على تحويل المشهد اليومي إلى لحظة أدبية خالدة.
وتكمن قوة القصة أيضًا في بنائها الدائري؛ إذ تبدأ وتنتهي بنفس العبارة: "الحياة قاسية"، لكن مرور الزمن وتراكم الأحداث يمنح التكرار دلالة مختلفة عند كل مرة، مما يجعل البناء السردي محكمًا ومتوازنًا.
ورغم عمق النص وجمالياته، تبقى بعض الأسئلة معلّقة: هل كان لقاء الراوي بنجوى، بعد وفاة زوجته مباشرة، مصادفة مبررة دراميًا؟ وهل طغيان الحزن دون أي بصيص أمل، سوى لحظة الاعتراف المتأخر، يُضعف من الأثر النهائي للقصة؟ تلك تساؤلات لا تنقص من قيمة العمل، بل تفتح باب التأمل فيه أكثر.
سالم الباوي، في هذه القصة، لا يسرد الألم فحسب، بل يصوغه بمهارة فنية عالية، مقدّمًا شهادة إنسانية شفيفة على قسوة الواقع وعمق الذاكرة، في عمل يختصر المأساة بلغة كثيفة، شفافة، وعذبة في آن.
"على هذه الأرض ما يستحق الغناء"
بقلم: #أمير_المانع

ليست كل الأصوات تُنصف، ولا كل المواهب تجد طريقها. بعض الفنانين يُخلقون ليعيشوا على حافة الضوء، لا تُصفّق لهم المنصات، ولا تُفتح أمامهم أبواب الدعم، لكنهم ــ رغم كل شيء ــ يصمدون. الفنان عبدالخالق البوعلي واحد من هؤلاء: فنان تشكّل صوته من الألم والأمل، لا من نعومة الهدايا ولا بهرجة الاحتفالات.
في ركنٍ قصيّ من الدورق، حيث تنمو الأغاني كما "تنمو فتيات القرى بصمت"، كما يقول الباحث توفيق النصاري، وُلد صوت عبدالخالق. لا على خشبة مسرح، ولا في استوديو محكم، بل من رحم الوجع، ومن تفاصيل الحياة اليومية القاسية. لم يتكوّن صوته في معاهد الموسيقى، بل في القعدات الشعبية، في أعراس الريف، وفي ذاكرة الناس الذين كانوا بحاجة لمن يغني لهم، لا عنهم.
نشأ في فلاحية الدورق كفنان شعبي لا يسعى خلف المال أو الشهرة، بل ليزرع في ذاكرة المستمعين ملامح الأغنية الأهوازية الصادقة. وبرز لا كمطرب فقط، بل أيضًا كشاعر، وملحن، وعازف عود، يحمل حسًّا عاليًا وموهبةً نادرة. صوته لا يكتفي بإطراب الأذن، بل يداوي النفوس المقهورة والأرواح المرهقة بشجنه العذب وإحساسه المرهف.
غنّى في زمنٍ صعب، كانت فيه النظرة إلى الفنان محمّلةً بالأحكام المسبقة. زمنٌ يرى في صوت المغني عارًا، ويتجاهل القهر والتهميش، لكنه لا يرحم من يواجه القبح بالغناء. قاوم عبدالخالق هذه النظرات، وتجاوز المضايقات والحواجز التي اعترضت طريقه، واستمر. لم يُنصفه الإعلام، ولا المؤسسات، ولا حتى كثيرون من أبناء مجتمعه، بل فقط قلة من عشاق الفن الصادق والذوق الرفيع.
ومع كل هذا، لم يتراجع. بل كأنما كلما ضاقت عليه الحياة، زاد صوته صفاءً، وازداد حضوره إشراقًا. حوّل القهر إلى وقود، والعزلة إلى غناء صادق. فنان لا يغني من أجل العرض، بل من أجل أن يبقى، وليعمل بما قاله محمود درويش: "على هذه الأرض ما يستحق {الغناء} الحياة".
غنّى عبدالخالق في الأحياء، وفي الريف، في صالات الأهواز، وفي جلسات الكويت والعراق، وشقّ طريقه بعصامية نادرة، تحيطه فرقة صغيرة تؤمن بأن الفن لا يحتاج أكثر من الصدق ليصل.
ما يميّزه ليس فقط صوته الفريد وقدرته اللافتة على أداء مختلف المقامات والألحان، بل أيضًا وفاؤه لفنه. لم يبع صوته، ولم يساوم على إحساسه. في زمن تاهت فيه البوصلة الفنية، ظلّ يغني من القلب وللقلب، رافعًا صوته كراية في وجه الريح، مصرًّا على أن يظل، حتى لو نسيه الجميع.
#عبدالخالق_البوعلي هو صورة حقيقية للفنان العربي الذي لم تُهزم روحه. فنانٌ حمل صوته كجسرٍ بين ألم القهر وجمال الأمل، وغنّى، لأنه ببساطة، لم يعرف سوى أن يكون صادقًا.
. . . « إستِطاعَةُ ( الذَّكاءِ الْإصطِناعِيِّ ) ! » . . .
فَلْأطلُبْ ، مِنَ ( الذَّكاءِ الْإصطِناعِيِّ )
كِتابَةَ قَصِيْدَةٍ عَصماءَ
نِيابَةً ، عَنِّي
فَ( الذَّكاءُ الطَّبِيْعِيُّ )
لا يَستَطِيْعُ فِعلَ هٰذا ... !
ماذا ... ؟!
أ يَمْتَلِكُ ، ( الذَّكاءُ الْإصطِناعِيُّ )
نَفْسَ شُعُوْرِي
تُجاهَ ( الزَّمَنِ الْجَمِيْلِ ) ؟!
أ يَستَطِيْعُ الرُّجُوْعَ
إلىٰ عَهْدِ شَبابِي
وَ طَرَبِي ، وَ إضطِرابِي ؟!
أ يَستَطِيْعُ الرُّجُوْعَ
إلىٰ عَهْدِ صِبايَ
وَ هِوايَتِي ، وَ هَوايَ ؟!
أ يَستَطِيْعُ الرُّجُوْعَ
إلىٰ عَهْدِ طُفُوْلَتِي
وَ لِعبِي ، وَ سُهُوْلَتِي ؟!
أ يَستَطِيْعُ الرُّجُوْعَ
إلىٰ ( الزَّمَنِ الْجَمِيْلِ )
وَ ( الْهَوْرَةِ ) وَ ( النَّخِيْلِ ) ؟!
أ يَستَطِيْعُ ، ( الذَّكاءُ الْإصطِناعِيُّ )
إرجاعِي
إلىٰ ( النَّهْرَيْنِ )
وَ سِباحَتِي ، فِي ( النَّهْرَيْنِ )
وَ لِعبِي ، فِي ( النَّهْرَيْنِ ) ؟!
أ يَستَطِيْعُ إرجاعِي
إلىٰ ( الْفَلاحِيَّةِ ) الْقَدِيْمَةِ
وَ مَحَلّاتِها ، الْقَدِيْمَةِ
وَ سُوْقِها ، الصَّغِيْرَةِ - الْكَبِيْرَةِ
وَ بَسَطاتِ « أُمِّ مَدِيْنَةٍ »
وَ « أُمِّ جَبّارٍ »
وَ « الزّائِرِ مَهْدِيٍّ » الْخَضّارِ ؟!
أ يَستَطِيْعُ إرجاعِي
إلىٰ أهْلِ الزُّقاقِ ، الْقُدَماءِ
الرِّجالِ وَ النِّساءِ ؟!
إلىٰ وَجْهِ « أُمِّ سَعدُوْنَ » ، الْأسمَرِ
وَ بُسرِها ، ( الْمُحَمَّراوِيِّ ) ، الْأحمَرِ ؟!
وَ إلىٰ إطلالَةِ أُمِّي
عَلىٰ سَلامَةِ أوْضاعِي ؟!
أ يَستَطِيْعُ ، ( الذَّكاءُ الْإصطِناعِيُّ ) ... ؟!
( عادِل السَّكرانِيُّ )
13 - 14 / 7 سَنَةَ 2025 الْمِيْلادِيَّةِ .
https://t.me/fisabilalaadaab

إشـمَـيِـر بالـنَّـفَـس، مـا تِـسـتِـمِـر، يَرتِي
عَلَىٰ ال مِن يمشي، صَدرَه بغَنَج، يِرتَي
يَروحـي إشگد تَـعَـبـتِـي، إشکثر، يِرتِي
العشِگ، بلوَه، وْ مَشَقّه، وْ هَم، وَ أذيّه
«عبدالسّاده أبومحمّد العاشوريّ»
الخط العربي في الفلاحية
مقاربة تراثية وثائقية
محاضرة للدكتور توفيق النصّاري
يوم الأحد
12 ذي الحجة 1446
2025/06/08 ميلادي
الفلاحية - قاعة الملافاضل السكراني




تُنسى كأنك لم تكن"
أمير المانع

صباح حزيراني، على الطريق بين المحمّرة والأهواز
كنت في طريقي إلى العمل، جالسا جوار السائق، نعبر الطريق الطويل بين المحمّرة والأهواز، حين بدأت الشمس تتسلّق السماء بتثاقلٍ حزيرانيّ.
كانت الساعة تقترب من السابعة، والحافلات تتقدّم في اتجاه الحقول والمصانع، تحمل أجساداً ناعسة وأرواحاً تتهيأ ليوم من التعب.
عند منعطفٍ ضيّق، خفف السائق سرعته.
رأينا سيارة إسعاف، وجمعاً صغيراً من الناس، على حافة قناة مائية.
كان الصمت هناك أكثر بلاغةً من كل الأصوات، كأنّه صمتٌ يُمهّد لقصيدة.
نزلنا. "الحادث وقع منذ ساعتين"، قال أحد الواقفين. سيارة انزلقت إلى القناة عند الفجر. اثنان نُقلا إلى المستشفى فوراً... أما الثالث، فبقي في الماء حتى استطاعوا إخراجه.
كان ممدداً على التراب، على هامش الطريق. رجلٌ من القرية، كان في طريقه إلى حقله، ألقى كوفيته على الجثمان ومضى.
لا دماء، لا صراخ، لا ارتباك.
الماء غسل كل شيء: الجرح، القميص، الملامح الحنطية والصدفة التي قادته إلى الموت.
اقتربت. لم يكن وجهاً أعرفه، ولم يكن اسماً ناداه به أحد. لكنه، رغم الغياب، بدا وكأنه يعرف ما يفعل.
كأنّه اختار موته بعناية.
على ساعده الأيسر، وشم. جملة صغيرة، منقوشة بحبرٍ داكن:
"تُنسى كأنك لم تكن..."
وقفتُ مشدوهاً. لم تكن الجملة من نسج متشائم عابر. كانت سطراً من قصيدة لمحمود درويش.
من هناك، من شرفة الشعر، انسدل هذا الغريب إلى قاع قناةٍ على هامش طريقٍ منسي.
لكن من كان؟ هل كان شاعراً؟ هل كان يكتب؟ أم فقط يعيش كأنّه قصيدة؟ وهل نحت في جلده هذا السطر لأنه آمن به؟ أم لأنه خاف منه؟ هل عاش ليُنسى، أم أنه ـ على العكس ـ كان يبحث عن مكانٍ لا يُنسى فيه؟
"تُنسى كأنك لم تكن"...
قالها درويش في سياق حديثه عن الوطن، عن الفقد، عن هشاشة الذاكرة. لكنها اليوم، على ذراع شابٍ ميت، تتخذ هيئة أخرى: ليست نبوءة شاعر، بل قدر إنسانٍ عادي لم يُعرف اسمه، ولا قصته، ولا لماذا كان في تلك السيارة أصلاً.
أفكر الآن:
هل كان هذا الغريب درويشاً من نوع آخر؟ درويشاً بلا دواوين؟ بلا جمهور؟ بلا وطن يشهر اسمه في المهرجانات؟
ربما. وربما كان مجرد شاب متعب، تجرّع ما يكفي من الغياب، فاستسلم لعبارة تشبه مصيره.
عدت إلى السيارة، أبكمَ من أن أعلّق.
لكن العبارة بقيت في رأسي، تتردّد كما لو أن صاحبها لم يُغادر: "تُنسى كأنك لم تكن..."
وهكذا، في صباح حزيراني، على قارعة طريق بلا أسماء، رأيت سطراً من قصيدة، وقد انقلب جسداً على التراب، شاهداً أن الشعر لا يسكن دواوين الشعراء وحدهم، وأن من لا نعرفهم... قد يكونون الأكثر شعراً.
#تنسى_كأنك_لم_تكن
#أمير_المانع
مراجعة النسب الجغرافي للقب الديراوي: بين الدير البصرية و ديري عبادان
توفيق النصّاري

1. المقدمة
تحتل الألقاب موقعًا مهمًا في الذاكرة الاجتماعية العربية، ويعدّ الخلط في أصولها يحمل أثرًا يتجاوز اللغة ليمسّ عمق الهوية والانتماء. يعتبر لقب "الديراوي" من الألقاب الشائعة في مدينتي عبادان والمحمّرة، وامتد حضوره إلى مدن أهوازية أخرى بعد الحرب الإيرانية العراقية 1980م. يُطلق هذا اللقب شعبيًا على كل من ينتمي لعشيرة "أهل الدير" بغض النظر عن لقبه الرسمي في بطاقة الهوية. غير أن خلطًا وقع بشأن تحديد مصدر لقب "الديراوي"، برز أول مرة في "موسوعة اللهجة الأهوازية" لعبدالأمير الشويكي المنشورة سنة 2015، إذ جرى الخلط بين بلدة "الدير" شمال البصرة، و"الديري" كمزرعة أبقار مستحدثة قرب عبادان، مما استدعى مراجعة المسألة وتصحيح التصورات بناءً على المعطيات الجغرافية والتاريخية الدقيقة.
2. الخلط بين "الدير" البصرية و"ديري" عبادان
وقع عبدالأمير الشويكي، صاحب "موسوعة اللهجة الأهوازية" في الخلط بين بلدة "الدير" الواقعة شمال البصرة، ومزرعة أبقار حديثة نسبيًا تعرف باسم "ديري" في منطقة عبادان. ونتج عن هذا الخلط نسبة غير دقيقة للقب "الديراوي" إلى المزرعة العبادانية. حيث كتب: «ديري: منطقة الديري في مدينة عبّادان معروفة، والنسبة إليها: "ديراوي"، والشاعر القدير الشيخ ابراهيم الديراوي معروفٌ» (الشُّويكيّ، 2015م: 314). ويمكن طرح ملاحظة حول ما ورد تصحيح الخطأ؛ وهي أن الشيخ إبراهيم الديراوي ليس من منطقة "الديري" في عبادان، حتى يُنسب إليها بلقب "الديراوي". بل هو من مواليد جزيرة "صلبوخ" الکائنة في شط العرب. يقول الشيخ في مقابلة صحفية نُشرت في الجزء الأول من كتاب "نسيم كارون": «ولدت في آخر جمعة من شهر رمضان المبارك لسنة 1368 هـ.ق. وُلدت في الجزيرة المعروفة بـ"جزيرة محيلة" سابقًا و"جزيرة صلبوخ" نسبة إلى بيت صلبوخ» (عزيزي بني طرف، 1994م: 132). وقد دُفن الشيخ ابراهيم في مسقط رأسه في الثالث عشر من مايو 2016م، بحضور نخبة من الشعراء والكتّاب والفنانين والإعلاميين.
3-توثيق الشهادات الشخصية في تصحيح النسب الجغرافي
في سياق تصحيح الخلط بين "الدير" البصرية و"ديري" عبادان، تُعد الشهادات الشخصية للمواطنين جزءًا أساسيًا في بناء الصورة الحقيقية حول النسب الجغرافي للقب "الديراوي". تظهر هذه الشهادات أهمية المصدر الشفهي في حفظ ونقل الحقائق الثقافية والتاريخية. يعود لقب "الديراوي" في حقيقته إلى بلدة "الدير" في شمال البصرة، وهو ما يُثبته الشيخ إبراهيم الديراوي نفسه حين يقول: «أنا إبراهيم بن جاسم بن محمد بن إبراهيم بن أحمد السعد الديراوي. أما "السعد"، وهي القبيلة الأم، فهي فرع من خزاعة، و"الديراوي" نسبة إلى بلدة الدير» (عزيزي بني طرف، 1994م: 131) ويؤكد هذا النص أن الأصل الحقيقي للقب مرتبط ببلدة الدير، بعيدًا عن الخلط اللاحق. ویقول جعفر الهلالي عن قبيلة السعد: «السعد قبيلة عربية تسكن في جنوب العراق في نواحي القرنة وما يليها، وهي فرع من خزاعة ، واشتهر فيها جماعة من العلماء والأدباء كالشيخ عبد الصمد السعد والشيخ خلف السعد وابنه الشيخ علي» (2012م: 17) ويتكامل ما أورده جعفر الهلالي مع ما نظمه عبدالسادة الديراوي:
«السعد بطن من ربيعة ينزل والأصل فخرٌ للأنام مُكمَّل
والدير في قطر العراق محلة فيحاء في ثوب الطبيعة ترفل»
(الديراوي، 1990م: 3)
ويُظهر هذا المقطع الشعري اعتزاز الشاعر بأصله وانتمائه، إذ يجمع بين الفخر بالقبيلة "السعد" والانتماء الجغرافي إلى "الدير"، التي يُصوّرها بعين شاعرية كـ"محلة فيحاء" تغتسل بجمال الطبيعة، مما يُضفي على النسب بُعدًا وجدانيًا وثقافيًا.
4. توثيق "الدير" في المصادر القديمة
ولمزيد من التثبت، نعود إلى المصادر الجغرافية القديمة، فقد ورد الدير في معجم البلدان للحموي: « دَيْرُ الدِّهْدَارِ: بنواحي البصرة في طريق القاصد لها من واسط، و إليه ينسب نهر الدير، و قد ذكرته في موضعه، و هو دير قديم أزليّ كثير الرّهبان معظم عند النصارى، و بناؤه من قبل الإسلام، و فيه يقول محمد بن أحمد المعنوي البصري الشاعر: كم بدير الدهدار لي من صبوح و غبوق، في غدوة و رواح و إليه ينسب مجاشع الدّيري البصري، و كان عبدا صالحا، حكى عن أبي حبيب محمد العابدي، روى عنه العباس بن الفضل الأزرق، و اللّه أعلم» (الحموي، 1995م: 2/509) هذا النصّ يوضح أن بلدة الدير كانت قائمة قبل الإسلام ومركزًا دينيًا مهمًا للنصارى، مما يدل على قدم الاستيطان والهوية المستقلة لهذه المنطقة.
وقد مرّ علی الدیر نيبور الرحالة سنة 1765م فقال: «أما "دير" فهي قرية كبيرة تقع في الساحل الجنوبي من الشط وعلى مسافة تبعد عن البصرة بيوم واحد تقريبا، ولحد الآن، يشاهد هناك تل كبير، يتألف من خرائب مدينة كبيرة، على وجهة نظر زملائي في الرحلة، فإن تلك المدينة، كانت تعود لبرتغاليين ولكن لم يتبق من أبنيتها القديمة أي شيء، إلا منارة جميلة، وهي المنارة الوحيدة التي تصادف خلال الرحلة كلها من البصرة إلى الحلة (باستثناء القرنة)»( كارستن نيبور، 2012م: 105) شهادة نيبور تثبت أن الدير كانت ما تزال حاضرة بآثارها العمرانية في القرن الثامن عشر، مما يرسخ مكانتها بوصفها بلدة رئيسية في الضفة الجنوبية لشط العرب. كما ذكر الدير مرتضی الزبيدي (1732-1790) في تاج العروس: «الدَّيْر: مَوضِع بالبَصْرَة، و يقال له نهْر الدَّيْر، وهي قَرْية كَبِيرة» (الزبیدي، 1414 هـ.ق: 6/431). وهذا النصّ يُظهر أن الدير لم تكن مجرد معلم ديني بل كانت قرية عامرة ومأهولة، مما يعزز ارتباط النسبة "الديراوي" بجذور قروية وأرضية عميقة.والدير اليوم ناحية ضمن قضاء القرنة في الجزء الشمالي من محافظة البصرة، تبلغ مساحتها 32 كم. يحدها من الشمال قضاء القرنة عند منطقة الغميج، ومن الجنوب ناحية الهارثة، ومن الشرق شط العرب الذي يفصلها عن ناحية النشوة، أما من جهة الغرب قضاء ال زبير. هذا التحديث الجغرافي يبيّن استمرار وجود "الدير" ككيان إداري حديث، مما يُبرهن على استمرارية المكان عبر الأزمنة وتحوله من مركز ديني إلى وحدة إدارية معاصرة.
5 . توثيق "الديري" في المصادر
منطقة "ديري" في عبادان لم يذكرها لوريمر سنة 1908م لأنها مستحدثة بعد زمانه. وبالأصل كانت مزرعة أبقار أسسها الانجليز في عبادان، أطلالها لاتزال موجودة وكانت تُسمى: " Dairy farm" (مبقرة) ثم للاختصار قيل: "ديري" كما سماها بعض العرب: "ديري فار". والتسمية الإنجليزية مركبة من " Dairy " أي ملبنة، منتوجات لبن، بقر، ومن "farm" بمعنی مزرعة، حقل.
تعاقدت شركة النفط من أجل تأمين الحلیب الطازج ومشتقاته للعمال مع مقاول انجليزي یقیم في العراق، فجاء هذا المقاول بقطيع من الأبقار الی الموضع الذي يسمى اليوم "ديري فارم". وسنة 1943 فسخت شركة النفط العقد مع هذا المقاول وعزمت على تربية الأبقار بنفسها، جاء ذلك بسبب عدم تطور عمل المقاول حيث كان الحليب المنتج لايكفي استهلاك الشركة، فقامت بزرع مايقرب من 20 هكتارا من الأراضي المحيطة بالعلوفة وبناء اسطبلات جديدة بعد تهديم الاستطبلات السابقة (عمو یادگار، 27/07/2020). وقد وردت هذه المزرعة في ذکریات السيد " Julius W. Mirza " في کتاب " An Assyrian - Dream the Mirza Family Story " :
فقد شاهد أحد الإنجليز، الذي كان يزور مصفاة كرمانشاه قادمًا من عبادان، أبقارنا واقترح أن نحصل على عجل صغير من نوع "آيرشاير" من مزرعة الألبان التابعة لشركة النفط في عبادان. وعندما كبر العجل، أصبح حيوانًا خطيرًا. إذ طرح راعي البقر أرضًا بضربة من رأسه، وخفت أن يموت. ولو حدث ذلك، لوقعنا في ورطة حقيقية مع وزارة العدل. ولحسن الحظ، تعافى الراعي (2012م: 400)
ومزرعة الأبقار هذه بقيت شغّالة بعد خروج الإنجليز من عبادان، ولم تتوقف من العمل حتی تعرضها لقصف المدفعية العراقية في بداية أكتوبر 1980م حيث مات الكثیر من الأبقار وفرّ القسم المتبقي باحثًا عن الماء والعلوفة في محلات عبادان بعد ما تُركت المبقرة عدة أيام. وقد جمع القسم الفار بهدف نقله إلی دسبول وملا ثاني، إلا أن القسم المجموع أيضا تعرض للقصف في طريق عبادان - الأهواز فمات وفرّ العديد منه ولم تصل إلی هاتين المدينتين إلا 350 بقرة، حوالي 150 منها إلى جامعة رامين ملاثاني للزراعة؛ وحوالي 200 رأس أخرى إلى معهد صفي آباد الزراعي في دسبول (احمدي، 19/09/2018).
6. أهمية تصحيح النسبة في السياق الثقافي
يمثّل تصحيح هذا الخلط اللغوي والجغرافي استعادة لهوية النسب والانتماء، ويُعدّ جزءًا من مقاومة التبسيط أو التشويه الثقافي غير المقصود في الكتابات المعاصرة. فالهوية اللغوية والمكانية ليست تفصيلاً ثانويًا، بل هي مفتاح لفهم التاريخ الاجتماعي للجماعات.
الخاتمة:
يتضح من خلال الشهادات الشخصية والمصادر الجغرافية والتاريخية أن لقب "الديراوي" ارتبط أساسًا ببلدة "الدير" شمال البصرة والتي ورد ذكرها في الكتب القديمة ورحلات المستشرقين ، وأن الخلط مع موضع "ديري" الزراعي قرب عبادان ظهر أول مرة بشكل صريح في موسوعة اللهجة الأهوازية لعبدالأمير الشويكي. أما التداول الشعبي، فاقتصر على استعمال اللقب دون نقاش منشئه. وهكذا، فإن الخلط لم يكن نتيجة رواية شعبية أو تحريف لغوي، بل نشأ عن اجتهاد توثيقي لاحق، مما يستدعي التنبيه عند التعامل مع مصادر الأنساب والألقاب المحلية.
المصادر
1. الكتب
الزبيدي، مرتضى، تاج العروس، بيروت: دار الفكر، 1414هـ.ق.
نيبور، كارستن، رحلة نيبور الكاملة إلی العراق، ترجمة سعاد هادي العمري، وآخرون، مراجعة وتعليق وتقديم سالم الآلوسي، بيروت: الورّاق للنشر، 2012م.
عزیزي بني طرف، یوسف، نسیم كارون، طهران: مؤسسه آنزان، 1994 م.
الشويكي(حسوني زاده)، عبدالأمير، موسوعة اللهجة الأهوازية، قُم، أنوار الهدى، 2015م.
الديراوي، عبدالسادة، ديوان فرحه وحزن، قم: دار الهدی، 1990م.
الحموي، ياقوت، معجم البلدان، بيروت: دار الصادر، ط 2، 1995م.
الهلالي، جعفر، مجلة صدی الخطباء، العدد 6، أيار 2012م.
Mirza, Julius W, An Assyrian - Dream the Mirza Family Story, Xlibris Corporation, 2012.
2. صفحات الإنترنت
احمدي، رضا، گلوله باران دامداري آبادان در جنگ تحميلي، منشور بتاريخ 19 /09/2018 علی موقع مديرية متاحف ومراكز وثائق شركة النفط الإيرانية (http://www.petromuseum.ir).
عمو يادگار، دِیری فارم ( قسمت اول/ قسمت دوم )، منشور بتاريخ 27 /07/2020 علی موقع آبادان سیتی، (https://www.abadancity.com )/
كلمة "قبلنامه" بين الذكرى والتأصيل
توفیق النصاري
تحمل بعض الكلمات وقعًا خاصًا في الذاكرة، ليس لأنها شائعة، بل لأنها نادرة، وغامضة، ومرتبطة بلحظة سمعية أو وجدانية. من هذه الكلمات "قبلنامه"، التي سمعتها في طفولتي ولم أنس وقعها، رغم أنني لم أسمعها مرة أخرى في سياق أهوازي. في هذا المقال أتتبع محطات علاقتي بهذه الكلمة من الذكرى الشخصية إلى الجذر اللغوي.
إن كلمة "قبلنامة" قد ارتبطت بذكريات طفولية وموسيقية مع الفنان العراقي الراحل "سعدي الحلي" (۲۰۰۵ - ۱۹۲۲). لقد سمعت كلمة "قبلنامة" أوّل مرة في موّالِ أبوذية كان يغنيه الفنان سعدي الحلي من خلال كاسيت يشغّله والدي في سيارته من نوع "پيكان" قبل سنة ٢٠٠٠ الميلادية تقريبًا.
وردت كلمة "قبلنامة" في روح الأبوذية أو الجناس كما نسميه اليوم. کان الشعراء في الأهواز يسمون قافية الأبيات المجنّسة: "روحًا" ! والمهتمون بهذا الشعر يعرفون الجناس بالروح !
ويبدو لي أن مصطلح الجناس أصبح أكثر تداولًا في الأوساط الشعبية في الأهواز بعد التسعينيات من القرن العشرين من خلال التلفزيون العراقي، وقد يكون متداولًا هنا وهناك قبل هذا التاريخ لدى من درسوا البلاغة العربية، فالاسم العلمي للروح في كتب البلاغة هو "الجناس".
لقد نسيت كاسيت سعدي الحلي والموال وروح قبلنامه منذ سنين ولم أتذكر شيئا قبل أن يسألني الأخ العزيز الشاعر صالح الناصري يوم الخميس، ١٨ يناير ٢٠٢٤ م، في الذكرى العاشرة لرحيل الملافاضل السكراني، عن معنى كلمة "قبلنامة". الذكريات المتعلقة بالثقافة والفنون الشعبية تكون دائمًا غنية بالتفاصيل التي يمكن أن تعود إلى الذاكرة مع مرور الوقت والمواقف. فسؤال الشاعر صالح الناصري قد أحيى ذكرى قديمة مرتبطة بكاسيت سعدي الحلي ومواله الذي احتوى على كلمة "قبلنامه".
کان ظاهر الکلمة يوحي بأن القبلنامة لها علاقة بـ"النامه" التي معناها الرسالة بالفارسية ويمكن أن تكون مكونة من جزأين: "قبل" و"نامة". لكني لم أتمكن من تقديم جواب شافٍ، غير أني وعدته بالبحث والرد حالما أصل إلى شيء.
لقد استمر بحثي حول هذه الکلمة وقد وجدت أبوذية "قبلنامه" التي قد سمعتها قبل عقدين بصوت سعدي الحلي، وعلمت بأنها تنسب للملا منفي الكفلاوي (١٩٠٠- ١٩٣٨) وهي كالآتي:
تمعّن بيك ربّك قبل أنامه
ولجل هذا جعلتك قبلَنامه
چنت مسعد وليلي قبل أنامه
شح وصلك وشح نومي عليّ
وبعد مواصلة البحث، تبيّن لي أن "قبلنامه" الواردة في "الروح الثاني" تُشير إلى البوصلة. يستخدم الشاعر كلمة "قبلنامه" التي أضافت هنا بعدًا ثقافيًا ولغويًا يعزز من جمال النص، بمعنى أنكِ أصبحتِ دليلي ومرشدي تمامًا مثل البوصلة التي توجهني نحو الاتجاه المطلوب. وموجز القول أن هذه الأبوذيّة تعبر عن علاقة حب شديدُ الوطأَة، حيث يبرز الکفلاوي من خلال جعل محبوبته بمثابة القبلنامة، مدى تأثير حضورها وغيابها على حياته.
مساء ٢٢ يوليو ٢٠٢٤ أخبرت الأخ صالح بأن القبلنامة هي البوصله، أما في هذا المقال أريد أن أتحدث بالتفصيل عن جذر هذه الكلمة. تحليل جذر كلمة "قبلنامه" وتوضيح أصلها اللغوي مثير للاهتمام ويعكس التداخل بين اللغتين العربية والفارسية.
القبلنامه مأخوذة من اللغة الفارسية: "قبله نامه"، ومعناها لديهم جهاز تحديد الاتجاهات. وقد أوردها ناظم الأطباء في معجمه (ناظم الأطباء، ١٣٥٥ هـ.ش: ٤/٢٦٢١)، وهي محرّفة من "قبله نما" و مركبة من كلمتين الأولى "قبلة" وهي كلمة عربية تعني الاتجاه الذي يتوجه إليه المسلمون في الصلاة،. والثانية لاحقة "نما" الفارسية التي تضاف لتعني"مؤشر"، وتأتي من الفعل "نماييدن" أي الظهور. وعند دمج الكلمتين في البيئة اللغوية الفارسية، جاءت كلمة "قبله نما"، والتي تعني حرفيًا "مؤشر القبلة" أو "جهاز تحديد القبلة". هذا التركيب يوضح كيفية استفادة اللغة الفارسية من العربية لخلق مصطلحات جديدة تلبي احتياجات ثقافية.
المصادر:
ناظم الأطباء، فرهنگ نفیسی، کتابفروشی خیام، ١٣٥٥ هـ.ش.
حين يصبح الغناء ذاكرة وطن ومرآة ألم
بقلم : أمير المانع

في واحة من واحات الجنوب، حيث النخيل يهمس بحکاية "ليس وراء عبادان قرية"، ولد عبدالأمير دريس عام 1946 ورضع لغة النخيل مع اللبن، وورث من بيئته شجن الفاختة الذي لا ينتهي.
لم يعلم أن صوته سيصبح جزءًا من ذاكرة وطن يخيم عليها الغبار. لم يبدأ فنانًا، قارئًا للمراثي في المجالس الحسينية، هناك حيث يُبكى الحزن ويُروى بصوتٍ غليظٍ كالحقيقة. من هذا الفضاء تشكّلت حنجرته، واكتسب صوته القدرة على حمل الوجع، وسرعان ما تجاوز ذلك الصوت جدران الحسينيات، ليستقر في قلوب الناس، فصار: "العيد نوّر عالحبايب" لسان حال جمهوره الذي كان يترقبه في الأعراس والمناسبات، كما لو أن حضوره عيد.
لم يغنِّ دريس طربًا فحسب، بل شهادة على جور الزمن. حين قال: "مدري أعتب على دهري لو أعتب على دنياي"، لم يكن ينشد عتبًا عابرًا، بل يسأل سؤالًا يُشبه حال شعبه.
بالرغم من انه لم يكن نجمًا على الشاشات، كان نجمًا في القلوب الشعبية، يمشي جنب الحائط، لكنه يترك في الجدار صدى طويلًا.
تميّز بأسلوب خاص في أداء المقامات والأبوذية، حتى عُرفت طريقته بـ"صوت دريس". لم يتعالى على جمهوره، غنّى لهم، وعنهم، ومنهم. حين قال: "بشربتكم رويت الناس"، لم يكن مجازًا، بل حقيقة: صوته كان ماءً لأحياء بأكملها، يتغذّى منه الناس والحنين والحيطان.
يقول أحد محبيه في أغنيته الأشهر "شلون أنساك يمدلل وأعوفك": لم يكن دریس يخاطب حبيبًا، وطنًا ضاع منه ومن ذاكرته. وفي "العيد نور عالحبايب"، لم يكن العيد مبهجًا، بل مرآة لألمٍ مقيم في الجسد والروح والجيب. حتى حين قال: "أنا أترجاك بس أتمر عليّ"، كان صوته انعكاس لحالة انسان ينتظر؛ دفئ وطن، وحنان يدًا تربت على كتفه.
ظل معطاءً، لم يحتكر فنه، تقاسمه. فتح بيته للتلاميذ، خرّج فنانين حملوا بعده شعلة تکاد أن تنطفئ اليوم، علّمهم كيف يشعرون لا كيف يؤدّون أولاً. يقول لهم مقاطع من أغانيه، لا كجُمل موسيقية، وصايا حياة؛ "ظنيت لو طگني البرد، بچفوفك أتغطيني"، مشيرًا إلى أمله في أن الجيل القادم سيحفظ الأغنية من الضياع.
في عام 2009، كُرِّم في احتفال متواضع، حضره جمع من محبيه، وكانت تلك الليلة الأخيرة التي سُمع فيها صوته حيًّا. بعدها، خفت الصوت، لكن الصدى بقي.
رحل بصمت. لا صحف کتبت، ولا شوارع أطفأت و لا قنوات أعلنت رحيله. وحدهم الناس من حوله عرفوا وحزنوا، فحزنت معهم واحات القصبة والمنيوحي والشلهة... وظلّت بعده حيطان "الطابوگ" حتی اليوم تردّد: "لحباب، لحباب ماظن يعودون".
لم يكن دريس مجرد فنان. كان زمناً جميلاً وصوتاً متعباً يشبه عبادان بحزنه وهدوءه.
وحين يسألنا صوته من بعيد: "شلون أنساك؟"، نعرف أن النسيان ليس ممكنًا. فنهمس له من الغياب ذاته: "أنا أترجاك... بس أتمر عليّ."
أمير المانع
صوتٌ من صندوق خشبي عتیق
بقلم : أمیر المانع

قبل أكثر من عشرين عاماً، وفي ظهيرة صيفية هادئة، كنت أفتّش في المستودع الصغير في بيت جدّي، حيث تُكدّس الأشياء القديمة في صناديق مغلقة؛ داخل غرفة صغيرة قديمة، يعلوها الغبار وتغمرها رائحة الخشب والرطوبة. هناك، لفت انتباهي صندوق "سيسب". فتحته بصعوبة، فوجدت أشياء متفرقة: مسبحة کهرب مهشمة بعض حباتها، حجر عقيق لخاتم فضة ضائع، سجّل أصفر؛ أوراقه باهتة تعلوه شارة الأسد، لعمي المتوفی قبل ستة عقود، وبعض أشرطة كاسيت لا أعرف عنها شيئًا.
جذبني أحد الأشرطة أكثر من غيره. لم يكن عليه عنوان. لا صورة، لا أسماء، ولا حتی قاب. حملته معي ودخلت إلى دار جدي فوجدت جهاز المسجّل القديم الخاص به في ركن غرفته.
طلبت منه أن أشغّل الشريط. نظر إليه، تفرّس في لونه وشكله، ثم قال دون أن يقرأ شيئًا:
"هذا أعرفه..."
أخذه من يدي بهدوء، وضعه في المسجّل، وما إن بدأ الصوت حتى تغيّر وجهه. خرجت كلمات أبوذية حزينة، عميقة، بنبرة يعرفها من بعيد. سكت، واغرورقت عيناه بما يشبه الذكرى. لم تمر دقيقة حتى أوقف المسجّل، عدّل جلسته، وقال لي:
"هذا حمدي صالح..."
لم يكن حمدي صالح فنانًا معروفًا في التلفزيون أو الإذاعة مثل گوگوش وهایده ومهستی. لكنه، کسائر الفنانين القدماء في الأهواز، کان يسحب صوته وراءه بحباله الصوتية ليغنّى في الأعراس، في الشاحنات و...
ورغم أنه قضى حياته سائقاً بسيطاً، فقد ترك أثراً فنياً عميقاً، وإرثاً آخر اسمه علي حمدي صالح. كانت أشرطته تُتداول في السرّ والعلن، يغنّي لمن فقد حبيبًا، لمن ينتظر بلا جدوى، لمن يئنّ ولا يسمعه أحد.
قال جدي وهو الذي لم يكن يقرأ أو يكتب، إنه لم يكن يحتاج إلى اسم مكتوب كي يعرف الشريط.
"صوت حمدي ما يضيع"، قالها بثقة، ثم أعاد تشغيل المقطع، وترك المكان بهدوء، متوجهاً نحو البرحية، كأنه لا يريد أن أراه حين تغلبه الذكرى.
ومنذ ذلك اليوم، لم يعد صوت حمدي صالح بالنسبة لي مجرّد غناء قديم. بل صار جزء من ذاكرتي الحيّة، تُروى عبر الأشرطة القديمة، والقلوب التي ما زالت تتذكّر، لا عبر الروايات أو القصص.
#حمدي_صالح
#أمير_المانع
انتشار شمارهی دهم مجلهی نوابت
با محوریت «زبان مادری و آموزش»
العدد العاشر لمجلة النوابت حول "اللغة الأم والتعليم"
اهواز، بهمن ١٤٠٣ / يناير 2025
سردبیر:
عبدالله محیسن
هیئت تحریریه:
احمد فرادی اهوازی، عماد مزرعاوی، محمد مرعی، مائده ساکی، عبدالله محیسن
نقاشی روی جلد:
عبدالقهار عامریان
نویسندگان (الکتّاب):
عربي
عبدالله نیسی، سعيد بوسامر، عاشور صیاحي، حسین عباسي
فارسی
عبدالرضا نواصری، حسین عباسی، مرتضی حافظی، حمید حمیدینسب، سمیرا پروین، محمود شورچه، رسول عطائیان، زین قسام (ترجمهی مریمالسادات سیاهپوش)، آزاده پورصدامی، احمد فرادی اهوازی، عماد مزرعاوی، عبدالله لشکرزاده، رابرت گیوری و فرنس گیورس (ترجمهی آفاق باوی)، عدالت عابدینی
صفحهآرایی:
مرضیه معاویان

فی رثاء العلامات؛ الى الملا فاضل السكرانی

-لنبدأ بالذكریات... ما دمنا نرید ان نكتب شیئا فی تخلید ذكراه فلنبدأ من الذكریات... تلك التی اصبح منها الآن؛ و سوف نصبح جمیعنا منها ذات یوم...
كنا قد نوینا إقامة جائزة للشعر فی الأهواز... جائزة لم تر الطریق الى النور بسبب من الأسباب... اجتمعنا فی بیت احد الأصدقاء لنتكلم فی الامر... فقلنا كلاما كثیرا فی هذا المجال... و لكن الزمن یفعل فعله مثل النجارین... یحك خشب الكلام الى ان یبقی منه ما یفید... سلافة الكلام... اما البقیة فتذهب ادراج الریح... سلافة الكلام تلك اللیلة كانت ان الشعوب تحیى ما حییت رموزها؛ و أن علینا خلق مثل هذه الرموز... او البدء بصناعتها... فالشعب القوی هو القوی فی صناعة الرموز... كل ذلك كان یذكرنی فی تلك اللیلة و لا زال یذكرنی الآن بسلطة الرموز، و بالرأسمال الرمزی... و بالعلامات التی نهتدی بها... و بالقوة على خلق مثل هذه العلامات... حینها تذكرت قوله تعالى: أفمن یخلق كمن لایخلق؟
و حین تكلمنا عن الاسم الذی یجب ان تتوسم به الجائزه لم یخطر على بال احد منا ان یعارض أن یطلق علیها اسم الملا فاضل السكرانی... حتى انا الذی لم یصلنی شیء بالشعر الشعبی.؛ لا من قریب و لا من بعید... حتى انا الذی لم احفظ من الشعبی شیئا ابدا على الرغم من كون والدی یكتبه منذ نعومة اظفاره... حینها اكتشفت اننا لسنا من یخلق هذا الرمز... و انما نحن بحاجة الیه... بحاجة ماسة لرمز لا قبل له... رمز لا یعتریه الریب لا من قریب و لا من بعید... حینها اكتشفت ان الملا فاضل علامة... و نحن شعب مخاض... نحتاج الى العلامات...
إلا العلامات؛ نهوی حین نفقدها
الا النجوم؛ هدانا فی السماوات
خذ ما تبقى من الأیام الا الرؤى
فبیننا و رؤانا... الف میقات
٢-كانت یده مرتعشة حین اخذ بیدی و انا كنت جالسا الى جنبه اتكلم الیه عن موضوع الجائزة... كنا ذاهبین لنبلغه بقرارنا و قرر الاخوة ان اطرح الموضوع علیه انا... ربما لأنی كنت اصغرهم عمرا... و صغیر القوم خادمهم كما قرأنا... كان شیء غریب فی ارتعاشته... ذكرتنی بجدی قبل موته... فانتابتی موجة خوف... كلنا یخاف الموت... لم یكن الرجل عملاقا... لم یكن اسطورة؛ و لا اراد أن یكون كذلك... كل الذی رأیته أمامی كان شیخا فی الثمانینات من حیاته... شیخا یعتمر كوفیة زرقاء؛ مهذبا فی الكلام... و مقتصدا فیه... غیر انه كان یحمل جزءا من هویتی... لم تعترنی نوبة رهبة حین رأیته... ما اضعت المفردات... كان انسانا عادیا؛ و هذا ما كنا نحتاج الیه... حینها اخذتنی موجة الخوف من ان یموت... كان رجلا عادیا... ولكنه كان علامة...
نحن شعب مخاض... نحتاج الى جذع نخلة لنجلس الیها ساعة تأتینا الأوجاع... نحتاج الى حائط نلوذ به من حر الشمس... نحتاج الى مصابیح توقد لنا لكی نرى السبیل... لكی نرى انفسنا بالاحرى... لا یهم ان یكون هذا الحائط حائط الصین... و لا یهم ان یكون هذا المصباح هو الشمس بعینه... كل ما فی الامر اننا كنا بحاجة الى هذا الجدار لیحمینا من هجیر الصیف... و كنا بحاجة الى هذا المصباح لكی نرى انفسنا لا أكثر... من اجل ذلك خشیت على موت هذا الرجل... خشیت ان یدرك بعض الاجزاء منا فنصبح نسیا منسیا... نحن الذین كنا اول الشعوب التی اكتشفت الموت...
ماذا اصاب كلامنا حین اكتشفنا الموت...
هل تهنا فأرهقنا الطریق؟
و هل مللنا التیه فی كهف العشیة و الضحی... نحن الغفاةْ
ما دلنا احد علیه... علی نهایات البدایة...
مذ بدأنا هذه الدرب الملیئة بالسراب... و نحن نبحث عنه وراء كل غمامة... و حمامة...
حتى اكتشفنا ظله المنشود... خلف المعجزات...
ما كان یقلقنا و یرهق روحنا قبل اكتشاف الموت...؟
ما كان یسكن صدرنا... نحن الحفاة...؟
٣-شاعرنا الآن فی ذمة الذكریات... یفصلنا عنه غلاف سمیك اسمه الزمن... الزمن الذی كثیرا كما تغنی به فی اشعاره... و هذا هو شأننا جمیعا. لم نطأ هذه الأرض الا زوارا سائحین... ننظر الى مشاهدها و كل یأخذ منها نصیبا... البعض ینظر الیها باجمال و لا یرى فیها الا العمومیات... و البعض اسوء من ذلك... یأتی الیها مكفوفا فلا یرى منها شیئا ابدا... اما الشعراء فهم منغمسون بتفاصیل الحیاة... لیس غریبا ان یتعارضوا مع الفلاسفة... الشعراء منشغلون بأدق التفاصیل... فكل ریح عندهم تختلف عن ریح... و كل صبح یختلف عن صبح... و كل صمت یختلف عن صمت. لذلك یمكن ان نقول انهم وحدهم من یعیشون الحیاة كما تستحق... و هم وحدهم من یتحسرون لحظة الموت... لا لكی یرجعوا فیعملوا عملا صالحا... و انما لیعیشوا تفاصیل اكثر من الحیاة... ما اجملها الحیاة التی تعاش حتی فی خطوط الید... و ما اشد خیالیتها... افمن یخلق كم لا یخلق؟
شاعرنا الآن یرقد كمن هو راجع من سفر بعید بعید... و نحن فی امس الحاجة الى من یعیش حیاته و حیاتنا بأدق التفاصیل... یعیشها كما تستحق ان تعاش...
ینام المسافر... ینتابه قلق الذكریات... و وزر المساء الذی یحجب السهل عنه...
یرید المكوث قلیلا لیرثی الطریق الذی یشتهی العشب من حوله... و یرید العثور على ناطحات السحاب...
على دقة الباب فی قریة نائیة...
یرید المكوث قلیلا على حافة المفردات...
یرید الرجوع قلیلا الى الذكریات التی هرمت فی انحناءات سترته... فی خطوط یدیه...
لتكتمل القافیة...
یرید التنقل بین اللغات...
ولكنه متعب... ملؤه الصمت
و اللیل أسدل من حوله سدن الظلمات...
ینام المسافر...
٤-فلیرحم الله الملا فاضل السكرانی؛ و لیرحم سوء حالنا... نحن الذین افتقدنا علامة...
پی نوشت: ملا فاضل سكرانی از شعرای برجسته عرب خوزستانی است كه در تاریخ 28 دی 1392 درگذشت. از این شاعر حدود 2 هزار و 500 بیت شعر در قالب "ابوذیه" –یكی از سبك های شعر عربی- ثبت شده است. شهرت سكرانی از مرزهای كشور فراتر رفت و در جنوب عراق و كویت نیز مخاطبانی پیدا كرد. ملا فاضل مشهور به "عمید ابوذیه" و "امیر شعرای خوزستان" است.
عبدالقادر سواری
المصدر: https://vista.ir/w/a/21/jbuwj


علوان ابو عاگولة
من یسلك طريق عبادان - الأهواز یری لافتة خضراء اللون بعد اجتیاز "دورخوین" مکتوب علیها "علوان ابو عاگوله" تشیر إلی قریة تقع علی یمین الطریق تتقدمها مضیفة أمامها تمثال كبير لدلة قهوة عربية. في هذا المقال الوجیز أرید أن أتحدث عن معنی اسم القرية الذي قد يكون غير معروف في أذهان أهالي" علوان ابو عاگوله" أنفسهم. المعنی الذي قد يتبادر الى ذهن القارئ -دون معرفة التفاصیل التاریخیة- قد یحمل الدلالتین التالیتین:
۱- علوان الذي التصقت فیه العاگولة بعنوان لقب مثل لقب أبو ریشة في العراق.
۲-علوان والد عاگولة، وعاگولة هنا اسم علم مؤنث.
ولكن الأکید أن هذه الدلالات بعیدة جدًا عن المعنی الواقعي والحقيقي. فلم تکن کلمه "علوان" جزءًا من الاسم الأصلي، حيث أن هذه البقعة من الأرض کانت تعرف بـ "أبو عاگوله" علی اسم نهرها المشتق من "کارون"، وقد ورد اسمها في "تاریخ کعب" للحاج علوان الشویکی: « فأول ما شق نهر الدمیلة و نهر موسی و نهر السمادة و نهر الهاشمي و نهر أم الشنبار و نهر القجر و نهران الشوایخ إثنین و نهر عبد ربه و نهر أبو عاقولة و نهر الحیّاچ و نهر بالیل ...» (نسخة مصورة عن المخطوطة)
وهذه الطریقه أي إضافة کلمة إلی الاسم المتداول رائجة، فـمنطقه"تانکي أبوالحسن" في عبادان، علی سبیل المثال، کانت تسمی بـ "ابوالحسن " وبعد ما وضع الإنجلیز مخزنًا للمیاه (تانکي) بالقرب من ابوالحسن التي هي خطوة قديمة، عرفت المنطقة باسم "تانكي ابوالحسن" وظلت تعرف بهذا الاسم حتی بعد إزالة التانکي، وهکذا بعد أن توفي کبیر هذه القرية "علوان بن عبدال الناصري" أضیف اسمه علیها.
وکان نهر "ابو عاگوله" یربط شط کارون بهور الدورق وکان یستخدم قبل قرن من الزمن للذهاب إلی المحمره وعبادان بالأبلام. أما عن أصل الاسم، فهو مرکب من "علوان" وهو اسم علم مذكر عربي،معناه: الكثير الرفعة، ذو المكانة والشرف، و"ابو" العائد الی محذوف مذکر هو النهر الذي تشکلت علی ضفافه القریة حالها حال "ابو شلوگ"، و"ابو سدرة" وغيرهما من القرى، وكلمة "عاگولة" التي هي مفرد عاقول وهو نبات مُشَوّك أخضر اللّون، تتحول فروعه إلى أشواك حادة، يكثر في الأراضي المهملة، ترعاه الإبل كثيرا، و لذلك يُسمَّى بشَوك الجِمال أيضا، وقد غیّرت العامة قافه إلی "گاف". والكلمة من الفصيح المتداول في العامية، جاء في المحيط في اللغة للصاحب بن عباد: «الــعَاقُوْلُ .... ونَبْتٌ أيضاً» ( بیروت، 1414 هـ.ق: 1/ 174).
توفيق النصاري
2023/5/27

زراعة الحنّاء في عبّادان
تتميّز مدینة عبادان جنوبي الأهواز بخصوبة أراضيها وتنوّع محاصيلها الزراعية المختلفة. وتعد شجرة الحنّاء التي يتلفّظ العامة اسمها بشکل "حِنَّا" من الأشجار التي تكثر في هذه المدینة. تنمو الحنّاء في الترب الفيضية حول مسارات المياه، وهي من الأشجار العطرية ولها فوائد دوائية بالإضافة إلى استخدامها في الزينة.
الحنّاء شجرة تعمر حوالي ثلاث سنوات وقد تمتد إلى عشرة، دائمة الخضرة، کثیرة التفريع، تعتمد على مدى توافر الماء فى المنطقة المحيطة، يصل طولها إلى ثلاثة أمتار، وأوراقها بسيطة بيضاوية الشكل لها رائحة عطرية قوية ومميزة. يتم تكاثر شجرة الحنّاء بعدّة طرق مثل البذور، أو باستخدام الأشتال، ويتم عادةً في فصل الربيع.
تحتاج الحنّاء في زراعتها إلى بيئة حارة لأنها لا تزدهر في الحرارة المنخفضة التي تقل عن 11 درجة مئوية، وفي حال وصول الحرارة إلى 5 درجات مئوية فهذا سيقتلها، لذا تعد بیئة عبادان مساعدة لنموها.
وحسب إحصائيات الجيش الايراني لسنة 1950 م في كتاب "فرهنگ جغرافیائي ايران" كانت هذه النبتة تزرع في أكثر من 40 قرية فی عبادان، منها: مدن، نهر الحد، نهر الدایر، نهر الدرادشة، نهر بیت الخال، البلامة، أبو دِگل، كوت النصار، ابو صدرين، الرفيِّع، نهر المساعدي، ابو الدهن، نهر سيد يوسف، نهر ناصر، نهر عوي البوحيَّة، نهر حميد، نهر السِّن، نهر ابو فلفل، نهر المَچري (قصبة النصار)، نهر الأزرگ، نهر ابوعظيم، نهر طليِّب، نهر العريّض، نهر حْميسة، نهر السعدوني، نهر خلیفة، نهر المعاتیج، نهر المچري (المعمره)، نهر الأبتر، نهر علي شير، نهر البچاچرة، نهر العلم، نهر عوفي، القاسمية، نهر ناهي، نهر نشمي، نهر حجي محمد، نهر ابو چمبة، نهر شنوف.
ویعتقد أهالي هذه القرى أن هناك العديد من الفوائد للحنّاء فهي مفيدة لتقوية الشعر حیث تحميه من الجفاف والتقصف وتمنحه مظهرًا متألقًا، کما تُساعد في خفض الحمّى، وشفاء الجروح، والتخفيف من الصداع.
ویورد الشاعر العباداني السيد محسن السيد مالح الحناء في قصيدته الشهيرة " الله يا ديرة هلي" التي كتبها بعد هجر وطنه اثناء الحرب الإیرانيّة العراقيّة، حیث یصف فيها شدة لوعته لبيئة عبادان:
الله يا سعف النخل شمرة ذوايب چنّه
و البرحي المدلّي الرطب يشبه اثمار الجنّة
و الماي يجري من الصبح يسگي الورد و الحنّا
الله يا طير السعد وجه الفجر لو غنّا
يفتره گلبي و افتخر و اتذكّر و اتمنّی
كل مسلم يعيش بهنا و كل وكت يكثر خيره
الله يا ديرة هلي يالماكو مثلچ ديره
یُحضّر مسحوق الحنّاء عبر دق أوراق هذه الشجرة بعد تجفیفها في هاونات کبیرة بالطريقة التقليدية ثم وضع المسحوق في أكياس لحفظه من التعرض للهواء أو الرطوبة اللذين يحدثان فيه بعض التغيير. تصنع من مسحوق الحناء عجينة تستخدم لتخضيب الأيدي، ورسم الأوشام على الجسم، وصباغة الشعر .
كما يستخدمون الحناء لتزيين العروس تعبيرًا عن الفرحة والسرور. و"ليلة الحنّا" تسبق ليلة الدخلة، وتُعدّ من أهم طقوس مراسم الزواج الأهوازي التقليدي. تجتمع في هذه الليلة النساء في منزل العروس بأجواء مليئة بالفرح والغناء يغلب عليها الطابع التراثيّ وتستمر السهرة إلى منتصف الليل عادة. وأبرز طقوس "ليلة الحنّا" هي مراسم وضع الحناء على يدي العروس.
کانت زراعة الحنّاء قبل الحرب رائجة في أغلب قرى قصبة النصار، وقصبة المعمرة، والشلاهي، والمنیوحي جنوبي عبادان الا أن زراعتها بعد انتهاء الحرب أخذ بالاضمحلال رویدًا رویدًا بسبب تدمّر المزارع وکذلك مشكلة ارتفاع المد الملحي في مياه شط العرب وبهمشير بسبب بناء السدود علی أنهر کارون ودجلة والفرات واحتجاز المیاه خلف هذه السدود ما أدى إلى تدهور البيئة المائية في المنطقة تدهورًا كبيرًا.
توفیق النصاري
(الصور ملتقطة في چویبدة/ يونيو ۲۰۲۳م)
هنا هنديان
رحيم حمداوي
1
هنا هنديان، لغة الضاد تعيش أكثر فترات حياتها صعوبة، فلسان حالها يقول حدث ولا حرج، وضع لا يحسد عليه، تصارع كل شيء، قد يظهر من يريد انتشال جسدها، لكنه لا يستطيع لكونه من الفئة القليلة التي تترك الساحة أمام الغالبة، لكنها لا تستسلم، تحافظ على ذاتها داخل جدران بيتها، علها تنقل تراثها إلى الجيل القادم، وقد تنجح في نوال مراميها وقد تفشل، وللفشل ألف سبب وسبب. بين هذا وذاك ومهما كان الأمر، فان لما يحيط بنا قوة كبرى، لا يستطيع الإنسان المعاصر مواجهته، ذلك لان عصر الحروب التقليدية قد انتهى، فاليوم عقلك مخترق.
2
انتقل إلى رحمة الله تعالى قبل ما يقارب شهرين، العم مذخور وسبقه فيور وشلاگة ولافي ومشاري وعبود ولفيته وشلوش وحنتوش وقبل أيام الحاج وادي... قد تبدو قضية مألوفة... فيوم يولد ويوم يموت. لا جدل في الأمر كلنا من التراب ونعود إليه... لكن لسان حالهم، رحمهم الله تعالى، يقول بأننا آخر الأجيال التي أطلق آباءنا علينا هذه الأسماء وأما الآن فأصبحنا في خبر كان...
3
الاسم لا يشكل عنوانا نطلقه على هذا أو ذلك، فحسب، بل انه يلملم بين لواه، التاريخ والثقافة والجغرافية والزمان والمكان، عندما ينتقل هؤلاء الكهل أو الشيوخ إلى رحمة الله تعالى، دائما ما يثار في نفسي ألف سؤال وسؤال، يأتي على رأسها: هل نحن في هنديان أمام موت إنسان (الإنسان العربي)، أم موت أشخاص، وفقا لسنة الحياة؟ هل يبقى من هذا التراث (الإنسان المتوفى) شيئا يحمله إلى ما بعده؟ هل قام بأي شيء لنقل تراثه إليهم؟ أم أهملهم يبحثون عن الحياة في زخم الأحداث والتطورات التي لا دور لهم فيها؛ فأنهم في حيرة من أمرهم مما يجري من حولهم؟ انه قدم إلى الحياة حيث كان مطوقا بكل ما كان يمتلكه أبوه، فأورثه منه وبات يعمل به، لتلبية كل ما يحتاج، في طور من الفترات صار بعوز إلى بعض الأمور، لكنها لم تكن تمثل الضرورة القصوى له...
4
هكذا ظهر الإنسان الأهوازي الحديث، عند تقابله الحداثة، إذ رأى نفسه مستلبا، مخترقا من قبل الآخر بكل ما يحمله الآخر من معنى، حيث العتاد الصلب والبرمجيات، حيث الحرب الناعم وربما الصلب، هذا يمارس الغزو الثقافي عليه وذاك يريد إقصاءه من ساحة الحياة، الاجتماعية والاقتصادية وما إدراك ما الاقتصاد، هنا أصبح هذا الإنسان المسكين غير قادر على الوقوف في وجه كل ما يشن اعتداؤه عليه، بات محتارا، فانه يحمل تاريخا (كما رسم الآخر هيكله) لا يقدم له إلا العار والخزي، يحمل جغرافية خشنة وعنيفة وحارة وجافة، ويحمل ثقافة اقل ما يقال عنها أنها بالية، لا صلة لها بالحداثة، والاهم من هذا وذاك يحمل أسماء، أصبحت مادة دسمة لنكت الآخرين؛ فكيف الإصلاح؟
5
دعوني أعود إلى فكرة ابن خلدون عند بحثه في جوانب الشعب الذي يتصدى للغزو، انه يقول بان مثل هذا الشعب يختار ثلاثة، إما الاستسلام والخنوع والخضوع وإما المواجهة وإما التقوقع في الذات. ما السبيل الذي اختاره ابن هنديان؟ فالجواب يتراوح بين الأولى والثالثة، استسلمت شريحة كبرى، وعلى رأسها تلك التي اختارت المدينة سكنا وتقوقعت شريحة أخرى، في الذات، أي تلك التي اختارت القرى سكنا لها، فأما المواجهة، وطبعا الإيجابية، فعمل بها عدة لا يتجاوزون عدد الأصابع...
6
في خضم تلك الأجواء التي تناوئ العربي حيثما توجه، إذ صار نفسه يخوض معارك شرسة، تريد إنزاله من عرش عروبته، أصبح العربي يعادي نفسه ويحب الآخرين، فهنا الطامة الكبرى: "أن نكون ودودين مع مَنْ يكرهوننا، وقساةً مع مَنْ يحبّونَنا -تلك هي دُونيّة المُتعالي، وغطرسة الوضيع!" أوضح الآخر السبيل له: تغير لتصبح مشابها لي، فعندها تكون الحداثوي والمتقدم، فإذا بقت كما أنت، لا تجد مصيرا إلا التخلف والانحدار. أما السبل فهي كثيرة ومن بينها رمي الأسماء البالية في أروقة التاريخ والإتيان بأحسن منها ... فان "أسباب الوفاة كثيرةٌ من بينها وجع الحياة" وقتئذ أضحت تلك الأسماء في خبر كان، تسقط واحدة تلو الأخرى، أمام ملك الموت، كسقوط الحضارات التاريخية، فمنذ الآن لم تجدها إلا في المقابر، هذا إذا ابتغيت تزاور المقابر.
7
أخيرا وليس آخرا هل يجد كلام الراحل محمود درويش مدلوله في الأهواز:
"أنت منذ اليوم غيرك"
لكن بصيغة أخرى: "أنت منذ فترة طويلة لم تكن أنت بل غيرك"
إلىٰ«مظَفّر عبدالمجيد ٱلنوّاب»
يَـ«ٱلنوّاب»
عندي عْتاب،
عندي عْتاب،
يَـ«ٱلنوّاب»
عَالدّنيا ال خذَت، مِن عندي الأحـبـاب،
عَالدّنيا ال خذَت، مِن عندي الأصحاب،
يَا«مْظَفَّر»، يَـصـوت ٱلثّـار، يَـ«ٱلنوّاب»،
بعده ٱلجّرح، بعده مْخزِّن، وْ ما طاب،
مِن عدهم إجانا إعلَىٰ ٱلصّواب صواب،
يَـ«ٱلنوّاب»
نلگُط خَرز، سِبحه، اللگمه، للأيتام،
وِ نعلّگ شچايـچ حِـزن، حتّىٰ إنّام،
مو معروف وَجْهْ ٱلليل،
مو مكشوف وَجهَه إملثّمينه الثام،
مدفونه ٱلحقيقه، وْ عشنا بالأوهام،
يَـ«ٱلنوّاب»
عينك، كل وكتها إمشبوحه إعلَىٰ ٱلباب،
تـنـطـر زَفّـة إحـديـثـه وْ يَـعُـربي شـاب،
يَـ«ٱلنوّاب»
بعده ٱلموطـن ٱلمجروح، ينزف دَم،
بعده ٱلموطـن ٱلمقهور، شـابـع هَـم،
بعده ٱلعُربي ٱلكـادِح، يـحـصّـل ذَم،
بعده ٱلوكت، بعده، إينگّع إلنا ٱلسّم،
يَـ«ٱلنوّاب»
يَا«مْظَفَّر»، ٱلهور ال چان أمس خنياب،
ظَـل يـابـس، وْ گـام يـذّري بـس تـراب،
يَـ«ٱلنوّاب»
لا، لا، موش مِن «زاخو»، لْحَد «ٱلفاو»،
لا، لا، مو فـقـط تـنـعـاك بـس «بغداد»،
ينعـاك، ٱلـوطـن، وِ الأمّـه، وِ الأمـجـاد،
بـفـراگـك گلوب ال عشگـتك عـطّـاب،
يَـ «ٱلنوّاب»
يَا«مظَفَّر»، يَصوت ٱلثّار، يا طَلّاب،
يل بيك ٱلمظَن ما خاب،
يبچيك «ٱلدّجيل»، بدم حَمَر سچّاب،
ينعاك ٱلهوا، مِنّ «ٱلمحمره» ال هـاب،
يَـ«ٱلنوّاب»
حزنانه عليك، تنوح، «دور إنتاش»،
تستاهل دمع، خر عالوجن شوباش،
لا ما عاش، وِ ال ينساك لا ما عاش،
قلمك بندقـيّه، وْ مـدفـع، وْ رشّـاش،
يَـ«ٱلنوّاب»
حلمك ما تحققً، مِن چنت موجود،
وِ ٱلـدّار ٱلعزيزه، تعيش بيها جناب،
يَـ«ٱلنوّاب»
أشمّك رازقي، «عراقي»،
أشبگك، شبگة إعزازي،
طعم عيش أصفر «أهوازي»،
بطبگ خوص ٱلنّخيل ٱلشمخ فوگ ٱلگاع،
يا ريحان، يا نعناع،
يَـ«ٱلنوّاب»
إلك خالص تعازينا،
إلك مِن مدرسة «فاضِل ٱلسّكرانِيّ»،
نقدّمها ابدمعنا بـسـاحـة «ٱلسيّاب»،
يَـ«ٱلنوّاب»
يا صوت ٱلضّمير، ال صاح بالتّاريخ،
" لا تفرح بدمنا لا يالإگطاعي"
" إصويحب من يموت المنجَل يداعي"
وْ بعده المنجَل يداعي،
وْ بعده يْضِد الإگطاعي،
وْ بعده يطالب بگاعي،
يَـ«ٱلنوّاب»
يا صوت ٱلضّمير، ال صاح بالتّاريخ،
" مرّينا بيكم حمد، وِ إحنا بقطار الليل "
" وِ سمعنا دگ إگهوه، وْ شمّينا ريحة هيل "
وْ بعده الليل، بس مامش عطر للهيل،
يَـ«ٱلنوّاب»
يا صوت ٱلضّمير، ال صاح بالتّاريخ،
" حِن وَ آنا أحِن "
«عبدٱلسّاده أبومحمّدألعاشوريّ»
٢٠٢٢/٥/٢١ م
کتاب أبوذيّات الملاّ فاضل السّكراني الموضّـحة



الذکری السنویة الحادية عشرة لرحيل الفنان الأهوازي " عبدالأمير دريس "
ارتحل الفنان الکبیر عبدالأمیر دریس في مدینة عبادان مساء یوم الإثنین السابع من شباط /فبرایر/ لعام 2011 ميلادي ( 1389/11/18 شمسي) عن عمر یناهز ال 64 عاماً قضی معظمه في خدمة الفن الاهوازي و رقیه حیث قدم الکثیر من الأغاني الخالدة و الالحان الشجیة علی طریقته الخاصة .
ولد دریس فی قریة المیدان من قری مدينة عبادان الجمیلة في اقليم الأهواز و ذلك فی عام 1946 و التحق بعالم الفن في ریع الشباب متاثراً بالفنان الکبیر سید جواد و لکن سرعان ما وجد طریقه و بات من اساطنة الفن الاهوازي و من أشهر أغانیه : « العید نوّر عالحبایب ، لا وین هجر لاوین ، بشربتکم رویتو الناس ، ظنیت لو طگني البرد بچفوفك اتغطیني و المئات من الاغاني الجمیلة الاخری .

